تبلیغات
ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی - مطالب داستان اموزنده

امام -باقرع -و-پیرمرد



امام -باقرع -و-پیرمرد
 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حكم بن عتیبه میگویددرحضورامام باقرع بودم ،و خانه آنحضرت پرازجمعیت بود،ناگهان دیدیم پیرمردی كه برعصائی تكیه داده بود،آمدودم درایستادوگفت السلام عیك یابن رسول الله ورحمه الله وبركاته سلام برتوای فرزندرسول خدا،ورحمت وبركات خدابرتوباد،سپس سكوت كرد .

امام باقرع جواب سلام اوراداد،سپس پیرمردبرحاضران مجلس ،سلام كرد، وهمه حاضران ،جواب سلام اورادادند .

سپس به امام باقرع روكردوعرض نمود ای پسررسول خدااجازه بده نزدیك بیایم ،فدایت گردم ،سوگندبه خدا،من شما رادوست دارم وهركه شمارادوست دارد،اورانیزدوست دارم ،وسوگندبه خدا،این محبت بخاطرطمع به دنیانیست ،وسوگندبه خدا،دشمنان شمارادشمن دارم ،وازآنهابیزاری جویم ،واین بخاطركینه توزی وانتقام جوئی نسبت به آنهانیست بلكه حق راچنین یافتم ،وسوگندبه خدا،من حلال شماراحلال ،و حرام شماراحرام میشمرم ،ودرانتظارفرمان شماهستم ،آیادراین صورت ، امیدوارباشم .

امام باقرع فرمودالی الی ...

نزدمن بیا،نزدمن بیا،تا اینكه پیرمردنزدیك آمده وامام اورادربغل دست خودنشاند،سپس فرمودای شیخ مردی نزدپدرم علی بن الحسین ع آمد،ومثل سوال توراازپدرم پرسید،پدرم به اوفرموداگرتوازدنیارفتی ،بررسول خداص وبرعلی وحسن وحسین وعلی بن حسین علیهم السلام واردمیشوی ،قلب وجگرت آرام وخنك میشود،وچشمت ،روشن میگرددوهنگام مرگ باروح وریحان ،همراه فرشتگان بزرگ نویسنده ثواب وكیفر روبرومیشوی ،وتاهنگامی كه زنده هستی ،آنچه راكه دیدگان توراروشن كند، میبینی ،وبامادرملااعلی خواهی بود .

پیرمردگفت چه فرمودی ؟امام ،سخن خودراتكراركرد .

پیردرحالیكه سرمست سخن امام شده بودفریادزدالله اكبرای امام براستی اگرمردم ،بررسول خداص وعلی ع وحسن وحسین وعلی بن الحسین ع واردمیشوم ،وچشمم روشن میشود،وقلبم آرام وجگرم خنك میگرددوباروح وریحان وفرشتگان بزرگواركاتب ،روبرومیشوم ،واگرزنده بمانم ،چیزی راكه چشمم راروشن كندمیبینم وباشمادربلدنای مقام عظیم هستم ؟سپس پیرمرد، منقلب شد،وزارزارگریه كردوناله جانسوزسرداد،تااینكه بی اختیاربه زمین افتاد،ازگریه جانسوزاوكه ازسینه آتش افروزاوبرمیخواست ،همه حاضران گریه كردندوصدابه گریه بلندنمودند .

امام باقرع كنارپیرمردنشست ، وبادست هایش ،اشك اوراازچشمانش پاك كرد .

سپس پیرمرد،سرش رابلند كرد،وبه امام باقرع عرض كردای پسررسول خدا،فدایت گردم ،دستت رابه من بده .

امام دستش رابه سوی اودرازكرد،اودست امام رابوسیدوآن رابر چشمهاوگونه هایش گذارد،وسپس دست آنحضرترابرسینه وشكم خودنهاد،وپس ازآن برخاست وبه عنوان خداحافظی سلام برهمه كردورفت .

امام باقرع اورا كه درحال رفتن بود،نگریست وآنگاه به حاضران روكردوگفت من احب ان ینظر الی رجل من اهل الجنه فلینظرالی هذا .

هركس دوست داردكه به مردی ازاهل بهشت بنگرد،بایداین مردرابنگرد .

حكم بن عتیبه میگویدمن هرگزماتمی را ندیده بودم كه شبیه ماتم این مجلس باشد 

روضه الكافی ص 76





طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: امام -باقرع -و-پیرمرد بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم حكم بن عتیبه میگویددرحضورامام باقرع بودم، و خانه آنحضرت پرازجمعیت بود، ناگهان دیدیم پیرمردی كه برعصائی تكیه داده بود، آمدودم درایستادوگفت السلام عیك یابن رسول الله ورحمه الله وبركاته سلام برتوای فرزندرسول خدا، ورحمت وبركات خدابرتوباد، سپس سكوت كرد . امام باقرع جواب سلام اوراداد، سپس پیرمردبرحاضران مجلس،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:11 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

وصایای حضرت فاطمه (س)




وصایای حضرت فاطمه
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

حضرت زهراء مظلومه علیها السلام ، آن سرور زنان در آخرین لحظات عمر خود ، به همسرش امیرالمؤ منین ، امام علیّ علیه السلام خطاب کرد و چنین اظهار نمود :
یا علیّ! تو خود گواهی که در دوران زندگی از من دروغ و خیانتی سر نزده است ، در تمام مسائل و جریانات گوناگون زندگی ، من با تو مخالفتی نداشته ام ، بلکه همیشه در تمام لحظات سعی کرده ام که یار و یاور تو بوده باشم .
اکنون از تو می خواهم ، چنانچه بعد از من خواستی همسری برگزینی ، أمامه دختر خواهرم را انتخاب نمائی ، که او برای فرزندانم چون مادری دلسوز و مهربان است .
تابوتی برایم تهیّه کنید و جنازه ام را درون آن قرار دهید تا هنگام تشییع ، بدنم پنهان و پوشیده باشد و حجم بدنم مورد دید افراد و توجّه نامحرمان قرار نگیرد .
هنگامی که شب فرا رسید و افراد ، در خانه های خود خوابیدند ، جنازه ام را حمل و تشییع کنید ، تا اشخاصی که بر من ظلم کردند و حقّ ما را غصب نمودند ، در تشییع جنازه ام شرکت نکنند ، چون که آنان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند . اجازه ندهید ، آن هائی که بر ما ظلم کرده اند و کسانی که تابع ایشان شده اند بر جنازه من نماز بخوانند .
سپس افزود : ای پسر عمو! وقتی روح از بدنم خارج شد و خواستی مرا غسل دهی ، بدنم را برهنه منما ، چون که من خود را شسته ام .
و مرا پس از غسل ، از باقیمانده حُنوط پدرم ، رسول اللّه صلّلی اللّه علیه و آله ، حُنوط کن .
و خودت به همراه دیگر نزدیکان و یاران باوفا ، نماز را بر جنازه ام اقامه کنید .
و آن گاه بدون آگاهی و اطّلاع دیگران ، مرا در محلّی مخفی ، دفن نمائید تا آن که محلّ دفنم نیز ، از نامحرمان و غاصبان و ظالمان پنهان و مستور باشد .
و ضمن آن که هیچ یک از آن هائی که بر من و تو ظلم کردند نباید در مراسم دفن من شرکت کنند ، محل قبرم نیز مخفی باشد

بحارالا نوار : ج 43 ، ص 191 ، ح 20 ، فاطمة الزّهراء علیها السلام : ص 337 340 و أعیان الشّیعة : ج 1 ، ص 321

قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء سلام اللّه علیها :

 

 خَیْرٌ لِلِنّساءِ أنْ لایَرَیْنَ الرِّجالَ وَلایَراهُنَّ الرِّجالُ 

فرمود : بهترین چیز برای حفظ شخصیت زن آن است که مردی را نبیند و نیز مورد مشاهده مردان قرار نگیرد

بحارالا نوار : ج 43 ، ص 54 ، ح 48

پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : 
من نام دخترم را فاطمه (س) گذاشتم ؛ زیرا خداوند ، فاطمه (س) و هر کس که 
او را دوست دارد ، از آتش دوزخ دور نگه داشته است. 






طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: وصایای حضرت فاطمه بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم حضرت زهراء مظلومه علیها السلام، آن سرور زنان در آخرین لحظات عمر خود، به همسرش امیرالمؤ منین، امام علیّ علیه السلام خطاب کرد و چنین اظهار نمود : یا علیّ! تو خود گواهی که در دوران زندگی از من دروغ و خیانتی سر نزده است، در تمام مسائل و جریانات گوناگون زندگی، من با تو مخالفتی نداشته ام، بلکه همیشه در تمام لحظات سعی کرده ام که یار و یاور تو بوده باشم . اکنون از تو می خواهم،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

خدا کیست


خدا کیست
روزی مردی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفت و عرض کرد: ای پسر رسول خدا، خدا را برایم ثابت کن.
امام به او فرمود: آیا تا به حال به مسافرت رفته ای؟
مرد عرض کرد: بلی، امام فرمود: سوار کشتی شده ای؟
مرد گفت: بلی
امام فرمود: آیا تا به حال اتفاق افتاده که کشتی شما غرق شود و کشتی دیگری برای نجات شما موجود نباشد و تو نیز شنا بلد نباشی که بتوانی خودت را نجات دهی؟
مرد گفت: بلی.
امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید داری؟
مرد عرض کرد: وقتی از همه جا مایوس و نا امید می شدم و می فهمیدم که دیگر کسی نیست که مرا نجات دهد ته قلبم نوری می تابید و امیدوار می شدم که دستی از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد.
امام لبخندی زد و فرمود: همان نیرویی که امیدوار بودی تو را نجات دهد در حالی که هیچ وسیله ای برای نجات تو باقی نمانده بود، همان خداست که در نا امیدی ها و بلاها به داد انسان می رسد و او را نجات می دهد



منبع: زبدة القصص علی میرخلف زاده




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: خدا کیست روزی مردی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفت و عرض کرد: ای پسر رسول خدا، خدا را برایم ثابت کن. امام به او فرمود: آیا تا به حال به مسافرت رفته ای؟ مرد عرض کرد: بلی، امام فرمود: سوار کشتی شده ای؟ مرد گفت: بلی امام فرمود: آیا تا به حال اتفاق افتاده که کشتی شما غرق شود و کشتی دیگری برای نجات شما موجود نباشد و تو نیز شنا بلد نباشی که بتوانی خودت را نجات دهی؟ مرد گفت: بلی. امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید داری؟ مرد عرض کرد: وقتی از همه جا مایوس و نا امید می شدم و می فهمیدم که دیگر کسی نیست که مرا نجات دهد ته قلبم نوری می تابید و امیدوار می شدم که دستی از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد. امام لبخندی زد و فرمود: همان نیرویی که امیدوار بودی تو را نجات دهد در حالی که هیچ وسیله ای برای نجات تو باقی نمانده بود، همان خداست که در نا امیدی ها و بلاها به داد انسان می رسد و او را نجات می دهد منبع: زبدة القصص علی میرخلف زاده،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

سگ انگلیسی (تقوا.حب وطن)




سگ انگلیسی (تقوا.حب وطن)
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، دولت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است و به محض آن که دزد را ببینند، او را می گیرند. مدرس، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله، دست را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم!

وزیر دارایی گفت: آخر چرا هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید; دلیلش چیست؟

مدرس که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، پاسخ داد: مخالفت من، هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگ ها به محض دیدن دزد، او را می گیرند، خوب، آقای وزیر دارایی! با ورود این سگ ها به ایران اول کسی که گرفتار آنها می شود خود شما هستید; پس مخالفت من به نفع شماست!

به نقل از: داستانهای مدرس، ص177




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: سگ انگلیسی (تقوا.حب وطن) بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، دولت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است و به محض آن که دزد را ببینند، او را می گیرند. مدرس، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:09 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

سی سال نماز قضا، به خاطر پرستش پست




سی سال نماز قضا، به خاطر پرستش پست
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
 

مردى سى سال نماز را در مسجد به جماعت مى ‏خواند. روزى دید كسى جایش را گرفته است. ابتدا ناراحت شد، بعد فهمید او در این سى سال این پست را مى‏ پرستیده نه خدا را، لذا تمام سى سال نماز را قضا كرد

منبع : یادداشت هاى استاد مطهرى جلد2، ص129




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: سی سال نماز قضا، به خاطر پرستش پست بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم مردى سى سال نماز را در مسجد به جماعت مى ‏خواند. روزى دید كسى جایش را گرفته است. ابتدا ناراحت شد، بعد فهمید او در این سى سال این پست را مى‏ پرستیده نه خدا را، لذا تمام سى سال نماز را قضا كرد منبع : یادداشت هاى استاد مطهرى جلد2، ص129،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:09 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

ملاصدرا و تدبر در قرآن



ملاصدرا و تدبر در قرآن
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
 

ملاصدرا (قدس سره) در مقدمه سوره واقعه می گوید: بسیار به مطالعه کتاب های حکیمانه پرداختم تا آن جا که گمان کردم کسی هستم ولی همین که بصیرتم باز شد، خودم را از علوم واقعی خالی دیدم. در آخر عمر به فکر رفتم که به سراغ تدبر در قرآن و روایات محمد و آل محمد (ص) بروم. یقین کردم که تا به حال کارم بی اساس بوده است، زیرا در طول عمرم به جای نور در سایه ایستاده بودم.

از غصه، جانم آتش گرفت و قلبم شعله کشید، تا رحمت الهی دستم را گرفت و مرا با اسرار قرآن آشنا کرد و شروع به تفسیر و تدبر در قرآن کردم. در خانه وحی را کوبیدم، درها باز شد و پرده ها کنار رفت و دیدم فرشتگان به من می گویند: «سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین؛ درود خدا بر شما! بهشت گوارایتان باد، پس داخل شوید.»

برگرفته از: تفسیر سوره فرقان، محسن قرائتی

 



طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: ملاصدرا و تدبر در قرآن بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم ملاصدرا (قدس سره) در مقدمه سوره واقعه می گوید: بسیار به مطالعه کتاب های حکیمانه پرداختم تا آن جا که گمان کردم کسی هستم ولی همین که بصیرتم باز شد، خودم را از علوم واقعی خالی دیدم. در آخر عمر به فکر رفتم که به سراغ تدبر در قرآن و روایات محمد و آل محمد (ص) بروم. یقین کردم که تا به حال کارم بی اساس بوده است، زیرا در طول عمرم به جای نور در سایه ایستاده بودم. از غصه، جانم آتش گرفت و قلبم شعله کشید، تا رحمت الهی دستم را گرفت و مرا با اسرار قرآن آشنا کرد و شروع به تفسیر و تدبر در قرآن کردم. در خانه وحی را کوبیدم، درها باز شد و پرده ها کنار رفت و دیدم فرشتگان به من می گویند: «سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین؛ درود خدا بر شما! بهشت گوارایتان باد، پس داخل شوید.» برگرفته از: تفسیر سوره فرقان،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:08 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ (صدقه)



ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ (صدقه)
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺩﺭ ﺑﻨﯽ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﻗﺤﻄﯽ ﺷﺪﻳﺪﯼ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ... - ﺁﺫﻭﻗﻪ ﻧﺎﻳﺎﺏ ﺷﺪ - ﺯﻧﯽ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﻴﻞ ﮐﻨﺪ، ﻧﺎﮔﺎﻩ ﮔﺪﺍﻳﯽ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ، ﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍم ! ﺯﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ، ﻟﻘﻤﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺪﺍ ﺩﺍﺩ. ﺯﻥ ﻃﻔﻞ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﻫﻴﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮔﺮﮔﯽ ﺟﻬﻴﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ، ﻣﺎﺩﺭ ﻃﻔﻞ ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﺩﻭﻳﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻴﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺛﺮ ﻧﺒﺨﺸﻴﺪ. ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﻃﻔﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯽ‌ﺩﻭﻳﺪ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﻠﮑﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺩﺍﺩ. ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺁﻳﺎ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﯼ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﯼ؟ ﻳﮑﯽ ﻟﻘﻤﻪ (ﻧﺎﻥ) ﺩﺍﺩﯼ، ﻳﮏ ﻟﻘﻤﻪ (ﮐﻮﺩﮎ) ﮔﺮﻓﺖ!



داستان های بحارالانوار ﺝ 96، ﺹ 123




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ (صدقه) بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم ﺩﺭ ﺑﻨﯽ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﻗﺤﻄﯽ ﺷﺪﻳﺪﯼ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ... - ﺁﺫﻭﻗﻪ ﻧﺎﻳﺎﺏ ﺷﺪ - ﺯﻧﯽ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﻴﻞ ﮐﻨﺪ، ﻧﺎﮔﺎﻩ ﮔﺪﺍﻳﯽ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ، ﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍم ! ﺯﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ، ﻟﻘﻤﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺪﺍ ﺩﺍﺩ. ﺯﻥ ﻃﻔﻞ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﻫﻴﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮔﺮﮔﯽ ﺟﻬﻴﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ، ﻣﺎﺩﺭ ﻃﻔﻞ ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﺩﻭﻳﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻴﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺛﺮ ﻧﺒﺨﺸﻴﺪ. ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﻃﻔﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:07 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

بهترین فرد امت من




بهترین فرد امت من


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

حضرت زهرا علیهاالسلام بیمار شده بود رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى دیدار او آمده بود سپس فرمود: زهراى من حالت چطور است ؟ چرا غمگین هستى ؟ فاطمه علیهاالسلام عرض كرد: پدر كسالت دارم . پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا به چیزى میل دارى ؟ فاطمه علیهاالسلام عرض كرد به انگور میل دارم ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نیست پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد كه انگور براى ما بفرستد آنگاه چنین كرد اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزله خدایا انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترین فرد امت من در پیشگاه تو است نزد ما بفرست . چند لحظه اى نگذشت كه على (علیه السلام ) وارد خانه شد و دیدند زنبیلى و زیر عبا به دست گرفته است . پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به او فرمود: الله اكبر، الله اكبر، خدایا همانگونه كه دعاى مرا (در مورد بهترین فرد امت ) به على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در این انگور قرار بده فاطمه زهرا علیهاالسلام از آن انگور خورد و هنوز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از خانه بیرون نرفته بود كه آن بانوى بزرگوار شفا یافت.

احقاق الحق ، ج 4، ص 295




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: بهترین فرد امت من بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ حضرت زهرا علیهاالسلام بیمار شده بود رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى دیدار او آمده بود سپس فرمود: زهراى من حالت چطور است ؟ چرا غمگین هستى ؟ فاطمه علیهاالسلام عرض كرد: پدر كسالت دارم . پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا به چیزى میل دارى ؟ فاطمه علیهاالسلام عرض كرد به انگور میل دارم ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نیست پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد كه انگور براى ما بفرستد آنگاه چنین كرد اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزله خدایا انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترین فرد امت من در پیشگاه تو است نزد ما بفرست . چند لحظه اى نگذشت كه على (علیه السلام ) وارد خانه شد و دیدند زنبیلى و زیر عبا به دست گرفته است . پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به او فرمود: الله اكبر، الله اكبر، خدایا همانگونه كه دعاى مرا (در مورد بهترین فرد امت ) به على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در این انگور قرار بده فاطمه زهرا علیهاالسلام از آن انگور خورد و هنوز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از خانه بیرون نرفته بود كه آن بانوى بزرگوار شفا یافت. احقاق الحق، ج 4، ص 295،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

طبع بلند



طبع بلند
روزی عثمان به عیادت عبدالله بن مسعود رفت و از او پرسید: از چه ناراحتی و شکایت داری؟ گفت: از گناهانم. پرسید: دلت چه می خواهد؟ گفت: رحمت پروردگارم را. گفت: بگو برایت طبیب بیاورند. گفت: طبیب بیمارم کرده است. عثمان گفت: دستور دهم عطایت را از بیت المال بپردازند ـ دو سال بود که عثمان عطایش را قطع کرده بود ـ عبدالله گفت: من دیگر به آن نیاز ندارم. موقعی که احتیاج داشتم ندادی حالا که احتیاج ندارم می دهی!
عثمان گفت: پس از مرگت برای دخترانت خواهد بود. ابن مسعود گفت: مرا از فقر دخترانم می ترسانی! من به دخترانم سفارش کرده ام که هر شب سوره واقعه را بخوانند, چون از رسول خدا شنیدم که می فرمود: هرکس هر شب سوره واقعه را بخواند, هرگز فقر به او نمی رسد.



به نقل از: الغدیر, ج9, ص5 و اسد الغابة, ج3, ص259




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: طبع بلند روزی عثمان به عیادت عبدالله بن مسعود رفت و از او پرسید: از چه ناراحتی و شکایت داری؟ گفت: از گناهانم. پرسید: دلت چه می خواهد؟ گفت: رحمت پروردگارم را. گفت: بگو برایت طبیب بیاورند. گفت: طبیب بیمارم کرده است. عثمان گفت: دستور دهم عطایت را از بیت المال بپردازند ـ دو سال بود که عثمان عطایش را قطع کرده بود ـ عبدالله گفت: من دیگر به آن نیاز ندارم. موقعی که احتیاج داشتم ندادی حالا که احتیاج ندارم می دهی! عثمان گفت: پس از مرگت برای دخترانت خواهد بود. ابن مسعود گفت: مرا از فقر دخترانم می ترسانی! من به دخترانم سفارش کرده ام که هر شب سوره واقعه را بخوانند، چون از رسول خدا شنیدم که می فرمود: هرکس هر شب سوره واقعه را بخواند، هرگز فقر به او نمی رسد. به نقل از: الغدیر، ج9، ص5 و اسد الغابة، ج3، ص259،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

راهزن نماز خوان..




راهزن نماز خوان..
 
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.

آن عالم می گوید : من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد

آن شخص گفت: ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم

لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت:

این عالم یك كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم

من به رئیس دزدها گفتم: اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟ 

گفت:  درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلكه باید یك راه آشتی را باقی گذارد. حالا كه شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم 

و دستور داد همین كار را كردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.

پس از مدّتی كه به كربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم كه با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می كرد. وقتی كه مرا دید شناخت و گفت:مرا می شناسی؟

گفتم: آری!

گفت: چون نماز را ترك نكردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر كه را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اكنون توفیق توبه و زیارت پیدا كرده‌ام.  

[كتاب پاداشها و كیفرها]




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: راهزن نماز خوان.. بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند. آن عالم می گوید : من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد آن شخص گفت: ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت: این عالم یك كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم من به رئیس دزدها گفتم: اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟ گفت: درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:05 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

وجدان مادر




وجدان مادر
 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

عاصم بن حمزه گفت : جوانی را در مدینه دیدم که می گفت : ای خدای عادل حاکم ، میان من و مادرم به عدالت حکم کن ! چون خبر به عمر خطاب خلیفه دوم دادند او را احضار کرد و گفت : جوان ! چرا به مادر خود ، نفرین می کنی ؟ 
جوان گفت : یا امیرالمؤمنین (1) مادرم نه ماه مرا در شکم خود حمل کرده و دو سال کامل شیر داده ولی اکنون که رشد کرده ام و جوانی نورس شده ام و خوب و بد را تمیز می دهم و دست راست را از چپ می شناسم ، مرا از خود می راند و فرزند خود نمی داند ، و چنان می نماید که هرگز مرا ندیده است ! 
عمر گفت : مادرت کجاست ؟ 
جوان گفت : در سقیفه بنی فلان
عمر دستور داد: مادر جوان را حاضر کنند . ماءمورین زنی را با چهار برادر او آوردند . چهل نفر هم برای قسم خوردن آمدند و همگی گواهی دادند که این زن دختر است و شوهر نکرده و فرزندی ندارد . 
شهود توضیح دادند که این جوان دروغگو و منفور است و می خواهد این زن آبرومند را میان فامیل خود رسوا کند . 
عمر از جوان پرسید تو چه می گوئی ؟ 
جوان گفت : بخدا قسم این زن مادر من است . نه ماه مرا در شکم داشت و دو سال شیر داده است ، ولی حالا منکر فرزندی من می شود . 
عمر رو کرد به زن و گفت : این جوان چه می گوید ؟ 
زن گفت : یا امیرالمؤمنین ! بخدا و بحق محمد صلی الله علیه و آله وسلم که من این جوان را نمی شناسم و نمی دانم از چه فامیلی است ! این جوان دروغ می گوید و می خواهد مرا میان قبیله ام رسوا گرداند . 
من دختری از طایفه قریش هستم . هرگز شوهر نکرده ام و همچنان دست نخورده مانده ام ! و همانطور که خدا آفریده ، باقی هستم . 
عمر پرسید: آیا گواهانی برای اثبات مدعای خود داری ؟ 
زن گفت : آری این جماعت گواهان من هستند . 
سپس چهل مردی که همراه او آمده بودند ، جلو آمدند و گواهی دادند و ادعای زن را تاءیید کردند . 
عمر گفت : حال که چنین است این جوان را حبس کنید تا در باره گواهان رسیدگی شود . اگر معلوم شد موضوع حقیقت دارد و این جوان به دروغ خود را فرزند این زن می داند ، باید حد مفتری را بر او جاری ساخت . 
به دنبال این فرمان ماءمورین دست جوان را گرفتند و به طرف زندان بردند . در بین راه به امیرالمؤمنین علی علیه السلام برخورد نمودند . 
تا جوان نظرش به امیر مؤمنان علیه السلام افتاد فریاد زد ای پسر عم رسول خدا به داد من برس ! من جوانی مظلوم هستم و خلیفه دستور داده مرا زندانی کنند . 
حضرت دستور داد جوان را برگردانند نزد عمر . وقتی برگشتند عمر گفت : مگر من نگفتم او را بزندان ببرید ، چرا برگردانیدید ؟ 
ماءمورین گفتند: به دستور علی برگشتیم . زیرا تو به ما سفارش کرده ای که در این قبیل موارد با نظر علی مخالفت نکنیم . عمر نیز دم فرو بست و حرفی نزد . 
علی علیه السلام فرمود: مادر این جوان را حاضر کنید . وقتی آن زن آمد حضرت پرسید تو چه می گوئی ؟ او هم بیانات خود را شرح داد . 
حضرت به عمر گفت : اجازه می دهی من درباره ایشان قضاوت کنم ؟ عمر گفت : سبحان الله ! چگونه اجازه ندهم با اینکه از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم می فرمود: داناترین شما علی بن ابیطالب است . 
سپس حضرت از زن پرسید: گواهانی داری که ادعای تو را گواهی کنند ؟ 
زن گفت : آری این چهل نفر هم دعوی زن را گواهی کردند . 
چون کار به اینجا رسید امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: امروز درباره شما حکمی صادر می کنم که موجب خشنودی خدا و پیغمبر باشد . 
آنگاه از زن پرسید: سرپرست تو کیست ؟ 
گفت : برادرانم هستند که در اینجا ایستاده اند . 
حضرت از برادران زن پرسید: آیا رضایت می دهید که من درباره خواهر شما حکمی صادر کنم ؟ گفتند: آری . 
علی علیه السلام حضار را مخاطب ساخت و گفت : ای مردم ! من خدا را شاهد می گیرم و شما را به گواهی مطلبم ، همگی شاهد باشید که من این زن را به چهارصد درهم از مال خودم به این جوان تزویج کردم . 
ای قنبر ! برو و درهمها را بیاور ! قنبر ، غلام حضرت رفت و درهمها را آورد . 
حضرت فرمود: درهمها را بریز در دامن این جوان و به او هم گفت : آنها را بریز در دامن زن خود و دستش را بگیر و برو به خانه ات ! و تا غسل نکنی نباید نزد ما بیایی ! ! 
همینکه زن این سخنان را شنید فریاد زد و گفت : امان ! امان ! ای پسر عم پیغمبر خدا ! آیا می خواهی من در آتش دوزخ بسوزم ؟ بخدا ، این پسر من است ! ! 
حضرت فرمود: چرا قبلا اقرار نکردی ؟ 
زن گفت : ای پسر عم رسولخدا ! من تقصیر ندارم . مرا به مردی ناکس و فرومایه تزویج کردند ، و از او این پسر را آوردم . 
وقتی شوهرم مرد و این پسر به سن بلوغ رسید . برادران و کسان من گفتند: باید این پسر را از خود نفی کنم . من هم از ترس برادرانم فرزندی او را انکار کردم . 
بخدا این جوان پسر من است . دلم بخاطر اندوه او بریان است و می سوزم و می سازم ! حضرت دستور داد ، زن دست پسر خود را بگیرد و با آزادی با هم زندگی کنند و از برادرانش واهمه نداشته باشد . 
چون قضاوت حضرت به انجام رسید ، عمر با صدای بلند گفت : لولا علی لهللک عمر(2) اگر علی نبود عمر به هلاکت می رسید

 

1- باید دانست که به عمر امیرالمؤمنین می گفتند و این لقب بعدها نیز بر همه خلفا اطلاق شد. ولی در نظر ما شیعیان و روایاتی که از شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از شیعه و سنی روایت شده لقب امیرالمؤمنین را پیغمبر خود به علی علیه السلام داد و فرمود: که به علی بعنوان امیرالمؤمنین سلام کنید.
2- قضاوت های امیرالمؤمنین علیه السلام ، شیخ ذبیح الله محلاتی به نقل از تهذیب شیخ طوسی و مناقب ابن شهر آشوب و کتاب سیاست شرعیه ابن قیم حنبلی




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: وجدان مادر بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم عاصم بن حمزه گفت : جوانی را در مدینه دیدم که می گفت : ای خدای عادل حاکم، میان من و مادرم به عدالت حکم کن ! چون خبر به عمر خطاب خلیفه دوم دادند او را احضار کرد و گفت : جوان ! چرا به مادر خود، نفرین می کنی ؟ جوان گفت : یا امیرالمؤمنین (1) مادرم نه ماه مرا در شکم خود حمل کرده و دو سال کامل شیر داده ولی اکنون که رشد کرده ام و جوانی نورس شده ام و خوب و بد را تمیز می دهم و دست راست را از چپ می شناسم، مرا از خود می راند و فرزند خود نمی داند، و چنان می نماید که هرگز مرا ندیده است ! عمر گفت : مادرت کجاست ؟ جوان گفت : در سقیفه بنی فلان عمر دستور داد: مادر جوان را حاضر کنند . ماءمورین زنی را با چهار برادر او آوردند . چهل نفر هم برای قسم خوردن آمدند و همگی گواهی دادند که این زن دختر است و شوهر نکرده و فرزندی ندارد . شهود توضیح دادند که این جوان دروغگو و منفور است و می خواهد این زن آبرومند را میان فامیل خود رسوا کند . عمر از جوان پرسید تو چه می گوئی ؟ جوان گفت : بخدا قسم این زن مادر من است . نه ماه مرا در شکم داشت و دو سال شیر داده است، ولی حالا منکر فرزندی من می شود . عمر رو کرد به زن و گفت : این جوان چه می گوید ؟ زن گفت : یا امیرالمؤمنین ! بخدا و بحق محمد صلی الله علیه و آله وسلم که من این جوان را نمی شناسم و نمی دانم از چه فامیلی است ! این جوان دروغ می گوید و می خواهد مرا میان قبیله ام رسوا گرداند . من دختری از طایفه قریش هستم . هرگز شوهر نکرده ام و همچنان دست نخورده مانده ام ! و همانطور که خدا آفریده، باقی هستم . عمر پرسید: آیا گواهانی برای اثبات مدعای خود داری ؟ زن گفت : آری این جماعت گواهان من هستند . سپس چهل مردی که همراه او آمده بودند،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:04 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

امام حسین علیه السلام و ساربان(احسان)



امام حسین علیه السلام و ساربان(احسان)
امام صادق علیه السلام فرمود : زنی در كعبه طواف می كرد و مردی هم پشت سر آن زن می رفت . آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روی بازوی آن زن گذاشت ؛ خداوند دست آن مرد را به بازوی آن زن چسبانید . 
مردم جمع شدند حتی قطع رفت و آمد شد . كسی را به نزد امیر مكه فرستادند و جریان را گفتند . او علما را حاضر نمود ، و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملی نسبت به این خیانت و واقعه كنند ، متحیر شدند ! امیر مكه گفت : آیا از خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله كسی هست ؟ 
گفتند : بلی حسین بن علی علیه السلام اینجاست . شب امیر مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسیدند . 
حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهایش را بلند كرد و مدتی مكث فرمود : و بعد دعا كردند . سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوی آن زن جدا نمودند . 
امیر مكه گفت : ای حسین علیه السلام آیا حدی نزنم ؟ گفت : نه . 
صاحب كتاب گوید : این احسانی بود كه حضرت نسبت به این ساربان كرد اما همین ساربان در عوض خوبی و احسان حضرت در تاریكی شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع كرد
رهنمای سعادت 1/36 - شجره طوبی ص 422





طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: امام حسین علیه السلام و ساربان(احسان) امام صادق علیه السلام فرمود : زنی در كعبه طواف می كرد و مردی هم پشت سر آن زن می رفت . آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روی بازوی آن زن گذاشت ؛ خداوند دست آن مرد را به بازوی آن زن چسبانید . مردم جمع شدند حتی قطع رفت و آمد شد . كسی را به نزد امیر مكه فرستادند و جریان را گفتند . او علما را حاضر نمود، و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملی نسبت به این خیانت و واقعه كنند، متحیر شدند ! امیر مكه گفت : آیا از خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله كسی هست ؟ گفتند : بلی حسین بن علی علیه السلام اینجاست . شب امیر مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسیدند . حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهایش را بلند كرد و مدتی مكث فرمود : و بعد دعا كردند . سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوی آن زن جدا نمودند . امیر مكه گفت : ای حسین علیه السلام آیا حدی نزنم ؟ گفت : نه . صاحب كتاب گوید : این احسانی بود كه حضرت نسبت به این ساربان كرد اما همین ساربان در عوض خوبی و احسان حضرت در تاریكی شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع كرد رهنمای سعادت 1/36 - شجره طوبی ص 422،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

سجده طولانی



سجده طولانی
سال 1362 چند روزی از آغاز عملیات والفجر چهار می گذشت. اهداف از پیش تعیین شده به تصرف در آمده بود و رزمندگان مواضع خود را تثبیت کرده بودند. فرماندهان عمل کننده، ضمن دیدار از محور عملیاتی تصمیم گرفتند نماز خود را پشت سنگرها به صورت جماعت برگزار نمایند. قرار شد آقا مهدی (شهید مهدی باکری) نیز امام جماعت شوند.

رزمندگان این لحظه را غنیمت شمردند و پشت سر فرمانده خود به جماعت ایستادند. نماز شروع شد. در رکعت اول بعد از سجده اول، آقا مهدی سر از سجده بر نداشت. سجده طولانی تر از حد معمول نماز شد. همه نماز را به فُرادا به پایان رساندند. بعد از نماز همه می خواستیم بدانیم چه شده است. یکی از فرماندهان که خودش را به آقا مهدی رسانده بود، به ما گفت: بگذارید راحت باشد. چند روزی است که آقا مهدی نخوابیده و در سجده نماز از خستگی به خواب رفته است.

به راستی که شهید مهدی باکری خودش را وقف اسلام کرده بود و جز شهادت، پاداشی نزد خدا نداشت.

برگرفته از: مرتضی عبدالله پور، مجموعه خاطرات فرهنگیان ایثارگر




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: سجده طولانی سال 1362 چند روزی از آغاز عملیات والفجر چهار می گذشت. اهداف از پیش تعیین شده به تصرف در آمده بود و رزمندگان مواضع خود را تثبیت کرده بودند. فرماندهان عمل کننده، ضمن دیدار از محور عملیاتی تصمیم گرفتند نماز خود را پشت سنگرها به صورت جماعت برگزار نمایند. قرار شد آقا مهدی (شهید مهدی باکری) نیز امام جماعت شوند. رزمندگان این لحظه را غنیمت شمردند و پشت سر فرمانده خود به جماعت ایستادند. نماز شروع شد. در رکعت اول بعد از سجده اول، آقا مهدی سر از سجده بر نداشت. سجده طولانی تر از حد معمول نماز شد. همه نماز را به فُرادا به پایان رساندند. بعد از نماز همه می خواستیم بدانیم چه شده است. یکی از فرماندهان که خودش را به آقا مهدی رسانده بود، به ما گفت: بگذارید راحت باشد. چند روزی است که آقا مهدی نخوابیده و در سجده نماز از خستگی به خواب رفته است. به راستی که شهید مهدی باکری خودش را وقف اسلام کرده بود و جز شهادت، پاداشی نزد خدا نداشت. برگرفته از: مرتضی عبدالله پور، مجموعه خاطرات فرهنگیان ایثارگر،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

قومی که عمر جاوید خواستند (مرگ)


قومی که عمر جاوید خواستند (مرگ)
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در روزگاران گذشته، قومی نزد پیامبر خود آمدند و گفتند: از خداوند بخواه مرگ را از میان ما بردارد. آن پیامبر دعا کرد و خداوند استجابت فرمود و مرگ را از میان آنان برداشت. با گذشت ایام، به تدریج جمعیت آنها زیاد شد، به طوری که ظرفیت خانه ها گنجایش افراد را نداشت. کم کم کار به جایی رسید که سرپرست یک خانواده صبح زود از خانه بیرون می رفت تا برای پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ و دیگر افراد تحت تکلفش، نان و غذا تهیه و به ایشان رسیدگی کند. این مسئله موجب شد که افراد فعال، از کار و کسب و طلب معاش زندگی باز بماندند. ازاین رو، ناچار نزد پیامبر خویش رفتند و از وی خواستند آنها را به وضع سابقشان باز گرداند و مرگ را میان آنان برقرار کند. پیامبر دعا کرد و خداوند دعای او را اجابت فرمود و مرگ و اجل را در میان ایشان برقرار کرد

 بحارالانوار، ج 6، ص 116




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: قومی که عمر جاوید خواستند (مرگ) بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم در روزگاران گذشته، قومی نزد پیامبر خود آمدند و گفتند: از خداوند بخواه مرگ را از میان ما بردارد. آن پیامبر دعا کرد و خداوند استجابت فرمود و مرگ را از میان آنان برداشت. با گذشت ایام، به تدریج جمعیت آنها زیاد شد، به طوری که ظرفیت خانه ها گنجایش افراد را نداشت. کم کم کار به جایی رسید که سرپرست یک خانواده صبح زود از خانه بیرون می رفت تا برای پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ و دیگر افراد تحت تکلفش، نان و غذا تهیه و به ایشان رسیدگی کند. این مسئله موجب شد که افراد فعال، از کار و کسب و طلب معاش زندگی باز بماندند. ازاین رو،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:01 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

عمر بن خطاب و زینب (ع )



عمر بن خطاب و زینب (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ((تفسیر كشاف )) ذیل آیه 53 سوره احزاب ، مى نویسد:
((عمر خیلى علاقه مند بود كه زنان رسول خدا در پرده باشند و بیرون نروند، زیاد این مطلب را در میان مى گذاشت .
به زنان پیغمبر مى گفت :
- اگر اختیار با من بود، چشمى شما را نمى دید.
یك روز بر آنان گذشت و گفت :
- آخر شما با سایر زنان فرق دارید همچنانكه شوهر شما با سایر مردان فرق دارد، بهتر است به پرده در شوید.
زینب همسر رسول خدا گفت :
- پسر خطاب ! وحى در خانه ما نازل مى شود و آنگاه تو نسبت به ما غیرت مى ورزى و تكلیف معین مى كنى ؟))

مسئله حجاب ، صحفه 211. به نقل از: صحیح مسلم ، جلد هفتم 




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: عمر بن خطاب و زینب (ع ) بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ در ((تفسیر كشاف )) ذیل آیه 53 سوره احزاب، مى نویسد: ((عمر خیلى علاقه مند بود كه زنان رسول خدا در پرده باشند و بیرون نروند، زیاد این مطلب را در میان مى گذاشت . به زنان پیغمبر مى گفت : - اگر اختیار با من بود، چشمى شما را نمى دید. یك روز بر آنان گذشت و گفت : - آخر شما با سایر زنان فرق دارید همچنانكه شوهر شما با سایر مردان فرق دارد، بهتر است به پرده در شوید. زینب همسر رسول خدا گفت : - پسر خطاب ! وحى در خانه ما نازل مى شود و آنگاه تو نسبت به ما غیرت مى ورزى و تكلیف معین مى كنى ؟)) مسئله حجاب، صحفه 211. به نقل از: صحیح مسلم، جلد هفتم،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

با عدالت بر دشمن پیروز شد



با عدالت بر دشمن پیروز شد
 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

بنا به دستور المعتضد بالله (خلیفه عباسی ) امیر احمد سامانی بر سر عمرولیث از بخارا لشکر کشید هنگامیکه از کوچه باغهای بخارا می گذشت شاخه میوه داری که از باغ بیرون آمده بود توجه او را جلب نمود خواجه نظام الملک در سیر الملوک مینویسد که امیر احمد با خود گفت اگر سپاه دادگری مرا منظور نموده دست به میوه این شاخه نزدند و آنرا نشکستند بر عمرو لیث پیروز خواهم شد چنانچه شکستند از همینجا برمیگردم .
یکی از معتمدان را گماشت و به او دستور داد هر کس این شاخه را شکست او را پیش من بیاور سپاهیکه دوازده هزار سرباز و فرمانده داشت از آن کوچه گذشته و هیچکدام از بیم عدالت امیر احمد به شاخه میوه توجهی ننمودند، گماشته پیش امیر آمده توجه نکردن سپاهیان از بعرض رسانید، امیر از اسب پیاده شده سر بسجده نهاد، نتیجه اش این شد که در هنگام روبروشدن دو لشکر، عمرو لیث با اینکه هفتاد هزار سرباز داشت شکست خورد اسبش او را بمیان لشکر امیر احمد آورد و اسیر گشت .
دادگری امیر احمد بطوری بود که در روزهای برفی سواره بر سر میدان می ایستاد تا اگر بینوائی را در بانان مانع از عرض و نیاز و درخواست در این روز سرد شوند، او را ببیند و تقاضایش را انجام دهد

 

 نقل از تاریخ بحیره ص 20

 
 




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: با عدالت بر دشمن پیروز شد بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم بنا به دستور المعتضد بالله (خلیفه عباسی ) امیر احمد سامانی بر سر عمرولیث از بخارا لشکر کشید هنگامیکه از کوچه باغهای بخارا می گذشت شاخه میوه داری که از باغ بیرون آمده بود توجه او را جلب نمود خواجه نظام الملک در سیر الملوک مینویسد که امیر احمد با خود گفت اگر سپاه دادگری مرا منظور نموده دست به میوه این شاخه نزدند و آنرا نشکستند بر عمرو لیث پیروز خواهم شد چنانچه شکستند از همینجا برمیگردم . یکی از معتمدان را گماشت و به او دستور داد هر کس این شاخه را شکست او را پیش من بیاور سپاهیکه دوازده هزار سرباز و فرمانده داشت از آن کوچه گذشته و هیچکدام از بیم عدالت امیر احمد به شاخه میوه توجهی ننمودند، گماشته پیش امیر آمده توجه نکردن سپاهیان از بعرض رسانید، امیر از اسب پیاده شده سر بسجده نهاد، نتیجه اش این شد که در هنگام روبروشدن دو لشکر، عمرو لیث با اینکه هفتاد هزار سرباز داشت شکست خورد اسبش او را بمیان لشکر امیر احمد آورد و اسیر گشت . دادگری امیر احمد بطوری بود که در روزهای برفی سواره بر سر میدان می ایستاد تا اگر بینوائی را در بانان مانع از عرض و نیاز و درخواست در این روز سرد شوند، او را ببیند و تقاضایش را انجام دهد نقل از تاریخ بحیره ص 20،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 08:59 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

عزیر پیامبر


عزیر پیامبر

یکی از پیامبران بنی اسرائیل حضرت عُزیر(ع) بود که نام مبارکش یک بار در قرآن آمده است و نامش در لغت یهود،عذرا گفته می شود.پدر و مادرش در منطقە بیت المقدس زندگی می کردند.خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد که نام یکی را عزیر و نام دیگری را عُذره گذاشتند.عزیر و عذره با هم بزرگ شدند تا به سی سالگی رسیدند.عزیر(ع) پس از آنکه ازدواج کرد به قصد سفر از خانه بیرون آمد.پس از خداحافظی با بستگانش،اندکی انجیر و آب و میوە تازه با خود برداشت تا در سفر از آن بهره بگیرد.در بین راه به آبادی رسید که به طور وحشتناکی درهم ریخته و ویران شده بود و حتی استخوان های ساکنان آنجا نیز پوسیده شده بود.

هنگامی که عزیر(ع)با دیدن این منظره وحشتناک به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و با خود گفت:چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند؟البته او این سخن را از روی انکار نگفت بلکه از روی تعجب گفت:

او در این فکر بود که خداوند جانش را گرفت و در ردیف مردگان قرار داد.پس از صد سال،خداوند عزیر(ع) را زنده کرد.فرشته ای از جانب خدا آمد و از او پرسید: چقدر در این بیابان خوابیده ای؟ او که گمان می کرد ساعاتی بیش در آنجا استراحت کرده باشد در جواب گفت:یک روز یا کمتر!

فرشته به او گفت:تو صد سال در اینجا بوده ای.اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که چگونه به فرمان خدا در تمام این مدت سالم مانده و هیچ آسیبی ندیده است.اما برای اینکه باور کنی به الاغ خود بنگر و ببین که چگونه با مرگ ،اعضای آن از هم متلاشی شده است و اینک ببین که خداوند چگونه اجزای پراکنده و متلاشی شده آن را دوباره جمع آوری کرده و زنده می کند.با دیدن این منظره عزیر گفت:می دانم که خداوند بر هر چیزی توانا است.اینک مطمئن شدم و مسأله معاد را با تمام وجودم حس کردم و قلبم سرشار از یقین شد.

آنگاه عزیر سوار بر الاغ خود شد و به سوی خانه اش حرکت کرد در مسیر راه می دید که همه چیز تغییر کرده است.وقتی به زادگاه خود رسید دید که خانه ها و آدمها تغییر کرده اند با دقت به اطراف خود نگاه کرد تا مسیر خانه خود را یافت و به نزدیک منزل خود آمد.در آنجا پیرزنی لاغر اندام و خمیده قامت و نابینا را دید از او پرسید:آیا منزل عزیر همین جا است؟ پیرزن گفت:آری همین جا است.سپس به دنبال این سخن گریه کرد و گفت:دهها سال است که عزیر مفقود شده و مردم او را فراموش کرده اند چطور تو نام عزیر را به زبان آوردی؟ عزیر گفت:من خود عزیر هستم.خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان در آورد و اینک بار دیگر مرا زنده کرده است.

آن پیرزن مادر عزیر بود که با شنیدن این سخن پریشان شد و گفت:صد سال قبل عزیر گم شد.اگر تو واقعا عزیر هستی و راست می گویی(او مردی صالح و مستجاب الدعوه بود) دعا کن تا من بینا شوم و ضعف پیری از من برود.عزیر دعا کرد.پیرزن بینا شد و سلامتی خود را بازیافت و با چشم تیزبین خود پسرش را شناخت و دست و پای پسرش را بوسید و سپس او را نزد بنی اسراییل برد.بزرگ قوم بنی اسراییل به عزیر گفت:ما شنیدیم هنگامی که بخت النصر،بیت المقدس را ویران کرد و تورات را سوزاند فقط چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند.یکی از آنها عزیر(ع) بود.

اگر تو همان عزیر هستی تورات را از حفظ بخوان.عزیر تورات را بدون کم و کاست و از حفظ خواند.آنگاه او را تصدیق کردند و به او تبریک گفتند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند.امام باقر(ع) گفته است عزیر و عذره هر دو از یک مادر؛دوقلو بدنیا آمدند.عزیر در سی سالگی از آنها جدا شد و صد سال به مردگان پیوست و سپس زنده شد و نزد خاندانش بازگشت.او بیست سال دیگر با برادرش زیست و سپس باهم از دنیا رفتند در نتیجه عزیر پنجاه سال و عذره صد و پنجاه سال عمر کردند




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: عزیر پیامبر یکی از پیامبران بنی اسرائیل حضرت عُزیر(ع) بود که نام مبارکش یک بار در قرآن آمده است و نامش در لغت یهود، عذرا گفته می شود.پدر و مادرش در منطقە بیت المقدس زندگی می کردند.خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد که نام یکی را عزیر و نام دیگری را عُذره گذاشتند.عزیر و عذره با هم بزرگ شدند تا به سی سالگی رسیدند.عزیر(ع) پس از آنکه ازدواج کرد به قصد سفر از خانه بیرون آمد.پس از خداحافظی با بستگانش، اندکی انجیر و آب و میوە تازه با خود برداشت تا در سفر از آن بهره بگیرد.در بین راه به آبادی رسید که به طور وحشتناکی درهم ریخته و ویران شده بود و حتی استخوان های ساکنان آنجا نیز پوسیده شده بود. هنگامی که عزیر(ع)با دیدن این منظره وحشتناک به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و با خود گفت:چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند؟البته او این سخن را از روی انکار نگفت بلکه از روی تعجب گفت: او در این فکر بود که خداوند جانش را گرفت و در ردیف مردگان قرار داد.پس از صد سال، خداوند عزیر(ع) را زنده کرد.فرشته ای از جانب خدا آمد و از او پرسید: چقدر در این بیابان خوابیده ای؟ او که گمان می کرد ساعاتی بیش در آنجا استراحت کرده باشد در جواب گفت:یک روز یا کمتر! فرشته به او گفت:تو صد سال در اینجا بوده ای.اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که چگونه به فرمان خدا در تمام این مدت سالم مانده و هیچ آسیبی ندیده است.اما برای اینکه باور کنی به الاغ خود بنگر و ببین که چگونه با مرگ، اعضای آن از هم متلاشی شده است و اینک ببین که خداوند چگونه اجزای پراکنده و متلاشی شده آن را دوباره جمع آوری کرده و زنده می کند.با دیدن این منظره عزیر گفت:می دانم که خداوند بر هر چیزی توانا است.اینک مطمئن شدم و مسأله معاد را با تمام وجودم حس کردم و قلبم سرشار از یقین شد. آنگاه عزیر سوار بر الاغ خود شد و به سوی خانه اش حرکت کرد در مسیر راه می دید که همه چیز تغییر کرده است.وقتی به زادگاه خود رسید دید که خانه ها و آدمها تغییر کرده اند با دقت به اطراف خود نگاه کرد تا مسیر خانه خود را یافت و به نزدیک منزل خود آمد.در آنجا پیرزنی لاغر اندام و خمیده قامت و نابینا را دید از او پرسید:آیا منزل عزیر همین جا است؟ پیرزن گفت:آری همین جا است.سپس به دنبال این سخن گریه کرد و گفت:دهها سال است که عزیر مفقود شده و مردم او را فراموش کرده اند چطور تو نام عزیر را به زبان آوردی؟ عزیر گفت:من خود عزیر هستم.خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان در آورد و اینک بار دیگر مرا زنده کرده است. آن پیرزن مادر عزیر بود که با شنیدن این سخن پریشان شد و گفت:صد سال قبل عزیر گم شد.اگر تو واقعا عزیر هستی و راست می گویی(او مردی صالح و مستجاب الدعوه بود) دعا کن تا من بینا شوم و ضعف پیری از من برود.عزیر دعا کرد.پیرزن بینا شد و سلامتی خود را بازیافت و با چشم تیزبین خود پسرش را شناخت و دست و پای پسرش را بوسید و سپس او را نزد بنی اسراییل برد.بزرگ قوم بنی اسراییل به عزیر گفت:ما شنیدیم هنگامی که بخت النصر، بیت المقدس را ویران کرد و تورات را سوزاند فقط چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند.یکی از آنها عزیر(ع) بود. اگر تو همان عزیر هستی تورات را از حفظ بخوان.عزیر تورات را بدون کم و کاست و از حفظ خواند.آنگاه او را تصدیق کردند و به او تبریک گفتند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند.امام باقر(ع) گفته است عزیر و عذره هر دو از یک مادر؛دوقلو بدنیا آمدند.عزیر در سی سالگی از آنها جدا شد و صد سال به مردگان پیوست و سپس زنده شد و نزد خاندانش بازگشت.او بیست سال دیگر با برادرش زیست و سپس باهم از دنیا رفتند در نتیجه عزیر پنجاه سال و عذره صد و پنجاه سال عمر کردند،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

به خاطر توبه گناهكار، باران فرستادم



بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
 

در زمان حضرت موسى علیه السلام در بنى اسرائیل به جهت نیامدن باران قحطى شد مردم خدمت حضرت موسى رسیدند و گفتند: براى ما نماز استسقاء (نماز باران) بخوان. حضرت موسى علیه السلام برخواست كه با قوم خود براى دعاى باران بروند و بیشتر از هفتاد هزار نفر بودند هرچه دعا كردند باران نیامد.
حضرت موسى علیه السلام عرض كرد: خدایا چرا باران نمى آید، مگر قدر و منزلت من نزد تو از بین رفته؟
خطاب رسید: نه، لیكن میان شما یک نفر است كه چهل سال مرا معصیت مى كند. به او بگو از جمعیت خارج شود تا باران رحمتم را نازل كنم.
موسى علیه السلام عرض كرد: الهى صداى من ضعیف است، چگونه به هفتاد هزار جمعیت برسد؟

خطاب شد: اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم مى رسانم حضرت موسى به صداى بلند صدا زد: اى كسى كه چهل سال است معصیت خدا را مى كنى از میان ما برخیز و بیرون رو كه خداوند به جهت شومى و بدى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده.
آن مرد عاصى برخواست نگاهى به اطراف كرد، دید كسى بیرون نرفت. فهمید خودش باید بیرون برود با خود گفت چه كنم اگر برخیزم و از میان مردم بروم كه مردم مرا مى بینند و مى شناسند و رسوا مى شوم و اگر نروم كه خدا باران نمى دهد همانجا نشست و از روى حقیقت توبه كرد و از كرده خود پشیمان شد. یكدفعه ابرها آمده و به هم متصل شد و چنان بارانى آمد كه تمام سیراب شدند.
موسى عرض كرد: الهى كسى كه از میان ما بیرون نرفت چگونه شد كه باران آمد؟

خطاب شد: سقیتكم بالذى منعتكم به به شما باران دادم، به سبب آن كسى كه شما را منع كردم و گفتم از میان شما بیرون برود.
موسى علیه السلام عرض كرد: خدایا! این بنده را به من بنما.
خطاب شد: اى موسى آن وقتى كه مرا معصیت مى كرد رسوایش نكردم، حال كه توبه كرده او را رسوا كنم؟ حاشا، من نمامین و سخن چینان را دشمن مى دارم، خود نمامى كنم؟

منبع: قصص الله یا داستان هایی از خدا، تالیف، احمد و قاسم میرخلف زاده





طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم در زمان حضرت موسى علیه السلام در بنى اسرائیل به جهت نیامدن باران قحطى شد مردم خدمت حضرت موسى رسیدند و گفتند: براى ما نماز استسقاء (نماز باران) بخوان. حضرت موسى علیه السلام برخواست كه با قوم خود براى دعاى باران بروند و بیشتر از هفتاد هزار نفر بودند هرچه دعا كردند باران نیامد. حضرت موسى علیه السلام عرض كرد: خدایا چرا باران نمى آید، مگر قدر و منزلت من نزد تو از بین رفته؟ خطاب رسید: نه، لیكن میان شما یک نفر است كه چهل سال مرا معصیت مى كند. به او بگو از جمعیت خارج شود تا باران رحمتم را نازل كنم. موسى علیه السلام عرض كرد: الهى صداى من ضعیف است، چگونه به هفتاد هزار جمعیت برسد؟ خطاب شد: اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم مى رسانم حضرت موسى به صداى بلند صدا زد: اى كسى كه چهل سال است معصیت خدا را مى كنى از میان ما برخیز و بیرون رو كه خداوند به جهت شومى و بدى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده. آن مرد عاصى برخواست نگاهى به اطراف كرد، دید كسى بیرون نرفت. فهمید خودش باید بیرون برود با خود گفت چه كنم اگر برخیزم و از میان مردم بروم كه مردم مرا مى بینند و مى شناسند و رسوا مى شوم و اگر نروم كه خدا باران نمى دهد همانجا نشست و از روى حقیقت توبه كرد و از كرده خود پشیمان شد. یكدفعه ابرها آمده و به هم متصل شد و چنان بارانى آمد كه تمام سیراب شدند. موسى عرض كرد: الهى كسى كه از میان ما بیرون نرفت چگونه شد كه باران آمد؟ خطاب شد: سقیتكم بالذى منعتكم به به شما باران دادم، به سبب آن كسى كه شما را منع كردم و گفتم از میان شما بیرون برود. موسى علیه السلام عرض كرد: خدایا! این بنده را به من بنما. خطاب شد: اى موسى آن وقتى كه مرا معصیت مى كرد رسوایش نكردم، حال كه توبه كرده او را رسوا كنم؟ حاشا،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

وسوسه در وضو (وسواس)


وسوسه در وضو (وسواس)
یكی از مسلمانان در وضو گرفتن وسواس داشت یعنی چندین بار اعضاء وضو را می شست ، ولی به دلش نمی چسبید و آن را نادرست می خواند و تكرار می كرد . 
عبدالله بن سنان می گوید : به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و از آن مسلمان صحبت كردم و گفت : با این كه او یك مرد عاقل است در وضو گرفتن وسواس دارد . 
امام فرمود : این چه عقلی است كه در او وجود دارد ، و چگونه مرد عاقلی است ، با این كه از شیطان پیروی می كند ! 
گفتم : چگونه از شیطان پیروی می كند ؟ 
فرمود : از او بپرس این وسوسه كه به او دست می دهد ، و وسواسی كه دارد از چیست ؟ خود او در جواب خواهد گفت : از كار شیطان است 
ابلیس نامه 1/96 - بحار الانوار 21/336




طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: وسوسه در وضو (وسواس) یكی از مسلمانان در وضو گرفتن وسواس داشت یعنی چندین بار اعضاء وضو را می شست، ولی به دلش نمی چسبید و آن را نادرست می خواند و تكرار می كرد . عبدالله بن سنان می گوید : به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و از آن مسلمان صحبت كردم و گفت : با این كه او یك مرد عاقل است در وضو گرفتن وسواس دارد . امام فرمود : این چه عقلی است كه در او وجود دارد، و چگونه مرد عاقلی است، با این كه از شیطان پیروی می كند ! گفتم : چگونه از شیطان پیروی می كند ؟ فرمود : از او بپرس این وسوسه كه به او دست می دهد، و وسواسی كه دارد از چیست ؟ خود او در جواب خواهد گفت : از كار شیطان است ابلیس نامه 1/96 - بحار الانوار 21/336،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهد



واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهد

مرحوم فاضل عراقی در دارالسلام نقل كرده است در سال 1298 هجری قمری این معجزه واقع گردیده و در مدارك معتبر موجود است و خلاصه اش آن است كه در سال مزبور كه نود و چند سال قبل است چند نفر از بحرین جهت زیارت حضرت رضا(ع ) حركت می كنند عده ای از اهل اخلاص با زن و بچه به مشهد حضرت رضا می آیند و مدتی توقف می نمایند . خرجیشان برای برگشت تمام می شود تصمیم داشتند از مشهد به كربلا و بعد بصره بیایند و از طریق دریا به وطن خودشان (بحرین ) برگردند حالا چه كنند نمی توانند بمانند و نمی توانند برگردند . متوسل به حضرت رضا(ع ) می شوند كسی هم به آنها قرض نمی داد تا روز چهاردهم رجب هنگام ظهر می خواستند دسته جمعی به حرم مشرف شوند یك نفر به آنها گفت شما خیال كربلا ندارید گفتند چرا اما وسیله نداریم گفت من چند قاطر دارم در اختیارتان می گذارم . گفتند ما خرجی راه نداریم گفت آن را هم می دهم گفتند مقداری هم در همین جا بدهكاریم گفت بدهی را نیز می پردازم . همین امروز عصر درب دروازه سوار شوید . آماده شدند درب دروازه سوار شدند و به راه افتادند این طور كه ثبت كرده اند سه ساعت تقریبا حركت كردند گفت پیاده شوید همین جا نماز بخوانید و شامتان را بخورید من همین جا قاطرها را می چرانم و قدری استراحت می كنم . مسافرین پیاده شدند و كارشان را كردند مدتی گذشت خبری از آن شخص و قاطرهایش نشد . ناراحت شدند مردها این طرف و آن طرف گشتند شب مهتابی است لكن هیچ اثری از آن شخص و قاطرها نیست گفتند كلاه سر ما گذاشته چه كنیم ؟ هوا روشن شد نمازشان را خواندند این طور تصمیم گرفتند كه سه ساعت راه كه بیشتر نیامده اند به مشهد برمی گردند تا در بیابان نمیرند . بارشان را بستند حركت كردند مقداری كه رفتند چشمشان به نخل افتاد نخلستان كجا خراسان كجا! چشمشان به یك نفر عرب افتاد تعجب كردند لباس عربی اینجا ؟ ! پرسیدند اینجا كجاست ؟ گفت : كاظمین است . تعجب كردند پیشتر آمدند چشمشان به دو گنبد مطهر موسی بن جعفر و جوادالایمه افتاد شوق عجیبی پیدا كردند ضجه كنان وارد حرم شریف می شوند مردم خبردار می گردند و این قضیه تاریخی از مسلمات است .





طبقه بندی: داستان اموزنده، 
برچسب ها: واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهد مرحوم فاضل عراقی در دارالسلام نقل كرده است در سال 1298 هجری قمری این معجزه واقع گردیده و در مدارك معتبر موجود است و خلاصه اش آن است كه در سال مزبور كه نود و چند سال قبل است چند نفر از بحرین جهت زیارت حضرت رضا(ع ) حركت می كنند عده ای از اهل اخلاص با زن و بچه به مشهد حضرت رضا می آیند و مدتی توقف می نمایند . خرجیشان برای برگشت تمام می شود تصمیم داشتند از مشهد به كربلا و بعد بصره بیایند و از طریق دریا به وطن خودشان (بحرین ) برگردند حالا چه كنند نمی توانند بمانند و نمی توانند برگردند . متوسل به حضرت رضا(ع ) می شوند كسی هم به آنها قرض نمی داد تا روز چهاردهم رجب هنگام ظهر می خواستند دسته جمعی به حرم مشرف شوند یك نفر به آنها گفت شما خیال كربلا ندارید گفتند چرا اما وسیله نداریم گفت من چند قاطر دارم در اختیارتان می گذارم . گفتند ما خرجی راه نداریم گفت آن را هم می دهم گفتند مقداری هم در همین جا بدهكاریم گفت بدهی را نیز می پردازم . همین امروز عصر درب دروازه سوار شوید . آماده شدند درب دروازه سوار شدند و به راه افتادند این طور كه ثبت كرده اند سه ساعت تقریبا حركت كردند گفت پیاده شوید همین جا نماز بخوانید و شامتان را بخورید من همین جا قاطرها را می چرانم و قدری استراحت می كنم . مسافرین پیاده شدند و كارشان را كردند مدتی گذشت خبری از آن شخص و قاطرهایش نشد . ناراحت شدند مردها این طرف و آن طرف گشتند شب مهتابی است لكن هیچ اثری از آن شخص و قاطرها نیست گفتند كلاه سر ما گذاشته چه كنیم ؟ هوا روشن شد نمازشان را خواندند این طور تصمیم گرفتند كه سه ساعت راه كه بیشتر نیامده اند به مشهد برمی گردند تا در بیابان نمیرند . بارشان را بستند حركت كردند مقداری كه رفتند چشمشان به نخل افتاد نخلستان كجا خراسان كجا! چشمشان به یك نفر عرب افتاد تعجب كردند لباس عربی اینجا ؟ ! پرسیدند اینجا كجاست ؟ گفت : كاظمین است . تعجب كردند پیشتر آمدند چشمشان به دو گنبد مطهر موسی بن جعفر و جوادالایمه افتاد شوق عجیبی پیدا كردند ضجه كنان وارد حرم شریف می شوند مردم خبردار می گردند و این قضیه تاریخی از مسلمات است .،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 08:56 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

  • paper | پاپو مارکت | بک لینک