تبلیغات
ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی - مطالب مرداد 1395
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»



طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
مادر، همه جوره اش خوب است، ولی مادرهای شاد و باهوشی که در کنار مادر بودن می توانند برای خودشان نیز زندگی کنند  بهترند.
آن مادرها که دلشان، بندِ دل بچه هایشان نیست...
با دوستهایشان میروند سفر،میروند باشگاه ورزشی واندامهایشان را روی فرم نگه میدارند ،آن مادرها که از ته دل میخندند ،بازیگوشند ،عشوه گری میکنند ،که همان قدر که مادرند ،معشوق و همسر و کودک هم هستند.
مادرهایی که بچه ها را قال میگذارند و با پدرها یواشکی بیرون میزنند برای یک شام دونفره...


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
الاغ خاکستری دوست داشت یک جهانگرد بشود و همه ی دنیا را ببیند. او راجع به جهانگردی چیزهای زیادی شنیده بود. با خودش فکر می کرد اگر به همه جای دنیا سفر کند و همه چیز را به چشم خود ببیند حتما یک الاغ دانا و حکیم می شود.
بنابراین الاغ خورجینش را از وسایل مورد نیاز پر کرد و به راه افتاد. ابتدا به سمت شهرهای شمالی رفت. کناره های جاده پر از علفهای تازه و خوشمزه بود.
الاغ تمام راه مشغول خوردن علفها شد. و چنان زیاد خورد که شکمش باد کرد و دیگر توان راه رفتن نداشت و مجبور شد شب را همان جا بماند.


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین!
بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»
مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:43 ب.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد.

در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.
روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست
و روز بعد و روز بعد…


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. “بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 05:56 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.


تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 05:43 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

اورا گفتند:چرا این همه مال را از دست دادی؟!

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است. 




طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 03:26 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم با او ازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .
پدرباخوشحالی گفت :بگواین دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدربه محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت:
ببین پسرم این دخترهم تراز تو نیست و تو نمیتوانی او را خوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به اوتکیه کند.
پسر حیرت زده جواب داد :امکان ندارد پدرکسی که با این دخترازدواج میکند من هستم نه شما....
پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به اداره پلیس کشید!!!


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 03:20 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالید.پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت : خیلی شور و غیر قابل تحمل است استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟

مرد گفت : خوب است و می توان تحمل کرد استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه آنرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
- " حالا تو بشین تا اخر عمرت تو همین اتاق و این کتابای فلسفی مسخره رو بخون! ببینم اخرش این دکارت و همینگوی و فارابی و ملاصدرا واست نون و اب میشن یا نه ؟! " 
دخترک در حالی که روی میز نشست "لذت فلسفه" ی ویل دورانت را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.
+ " نه ! همینگوی و ابن سینا بدن ، فقط تو خوبی! حالا تو رو خدا پاشو برو بیرون! من حوصله بحث با کسی که هیچی از فلسفه و علم نمیفهمه رو ندارم..."
- " حوصله نداری یا بحثی نداری؟! خودتونم فهمیدین که پای فلسفه چوبیه و اگه دوقدم در وادی عشق برداره میشکنه!"
بعد کتاب را بست و گذاشت روی میز.با انگشتشچند ضرب کوتاه روی کتاب گرفت و گفت "عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ، عشق داند که در این دایره سرگردانند! بعله اقا داداش اینجوریاس."
زیر لب چیزی زمزمه کردو بعد خیلی خوابگردو بی کنترل گفت "مهتاب بنظرت ادم چجوری عاشق میشه؟!"

ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 02:58 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه با داستان کوتاه عاشقانه اش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر… از بد روزگار بعد از یک ماه پسرک این دنیا را وداع گفت … وقتی دخترک دید خبری از پسر نیست به در خونه پسر رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک ماجرای مرگ پسر را تعریف کرد و اون رو به اتاق پسرش برد… 


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
روزگاری پادشاه ثروتمندی بود كه چهار همسر داشت؛
او همسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی می كرد، این همسر از هر چیزی بهترین را داشت...
پادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز بسیار دوست می داشت و او را كنار خود قرار می داد، اما همیشه از این بیم داشت كه مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترك نماند.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شكیبا بود. هرگاه پادشاه با مشكلی روبرو می شد به او توسل می جست تا آنرا مرتفع نماید.
همسر اول پادشاه شریك بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشاركت می نمود، اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت و به سختی به او توجه می كرد، ولی برعكس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت.


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 11:18 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
کارگر ها موقع اذان نمازشونو می خوندند.
یه روز مهندس روسی بهشون اخطار داد که اگه موقع کار نماز بخونید آخر ماه از حقوقتون کم می کنم!
بعضیا از ترس این که حقوقشون کم نشه نماز رو بعد از کار میخوندن و بعضی هم همچنان اول وقت...
آخر ماه شد.
مهندس به اونایی که نماز اول وقت رو ترک نکردن بیشتر از حقوق عادی(ماهیانه)داد!
بقیه بهش اعتراض کردند که چرا به اینا حقوق بیشتری دادی؟!
گفت:اهمیت دادن این افراد به نماز و چشم پوشی از کسر حقوق نشون میده ایمانشون بیشتر از شماست.
این تیپ آدما هیچوقت در کار خیانت نمی کنند همون طور که به نمازشون خیانت نکردند.



طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این شهر ساحلی است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد. قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و با عجله سراغ دامداری می رود و بدهی خود را به او می پردازد.

دامدار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام که از او برای گوسفندانش یونجه و جو خرید کرده می دهد.


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد.... 

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است 




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 08:41 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فكر می‌كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می‌گذارند. حتی بازرگانان.


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب دیسک گلف
  • وب بازی سیاه
  • وب خلیج
  • وب نگاه چت