تبلیغات
ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی - مطالب مرداد 1394

سنگ قبر

دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی با هم… برای رفتن به مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن با هم شونه به شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست که مردی مثل مرد من داشته باشه!
پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشمات… برای بستنی های شاتوتی که باهم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیالمون ساخته بودیم ومن مرد اون خونه بودم….!
دختر: یادت هست همیشه می گفتی به من می گفتی “خاتون”
پسر: آره… واسه این که تو منو یاد دخترهای ابرو کمون دوران قجر می انداختی!
دختر: ولی من که خیلی بور بودم!
پسر: آره… ولی فرقی نمی کنه!


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 02:54 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

بهشت

سال ها قبل زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، با دخترکی به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری سخت و نادری رنج می برد. گویا تنها شانس درمان او، گرفتن خون از برادر 7 ساله اش بود، چون که آن پسرک نیز پیش تر آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرده بود.
پزشک معالج، وضعیت سخت بیماری لیزا را به زبانی کودکانه برای برادر 7 ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک سوال کرد : آیا برای سلامتی خواهرت حاضری به اون خون اهدا کنی؟
پسر کوچولوی داستان عاشقانه ما کمی مکث کرد و از دکتر سوال کرد : اگه این کار رو بکنم خواهرم زنده می مونه؟
دکتر پاسخ داد: بله. و پسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.
او را در کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون رابه بدنش متصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، از دکتر پرسید : آیا من به بهشت می رم؟!!!؟؟
پسرک این داستان احساسی با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود، چرا که فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!
 
زندگی حقیقی ما هنگامی است که کاری برای کسی انجام دهیم که توانایی جبران محبت ما را نداشته باشد.



طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 02:53 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

علی و مهناز

بعد از کلی ماجراهای سخت با پسر مورد علاقه ام تونستم ازدواج کنم… ما همدیگر رو خیلی خیلی خیلی دوست داشتیم. سال های اول زندگی مشترک خیلی خوب بود… ولی چند سال که گذشت کمبود بچه رو هر دومون به وضوح حس می کردیم…
ولی می دونستیم بچه دار نمی شویم…اما نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی مون هست… اوایل نمی خواستیم بدونیم… با خودمون می گفتیم…عشق واسمون کافیه…بچه می خوایم چی کار کنیم؟…در حقیقت خودمون رو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دو به شدت عاشق بچه بودیم… تا اون جا که یک روز علی نشست رو به روم و گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟… منم فکر نکردم تا شک کنه که دوستش ندارم…خیلی فوری بهش گفتم…بی خبر از داستان عاشقانه غم انگیزم گفتم من حاضرم به خاطر دور همه چی خط بکشم … علی که گویا خیالش حسابی راحت شده بود یک نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و رفت …


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 02:53 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

دختر سی دی فروش

از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه با داستان کوتاه عاشقانه اش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر... از بد روزگار بعد از یک ماه پسرک این دنیا را وداع گفت ... وقتی دخترک دید خبری از پسر نیست به در خونه پسر رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک ماجرای مرگ پسر ا تعریف کرد و اون رو به اتاق پسرش برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها هنوز باز نشده اند... دخترک با دیدن این صحنه شوکه شد و گریه کرد و سخت گریه کرد ... میدونی چرا گریه می کرد؟ چون تو تمام این مدت نامه های عاشقانه اش به پسرک رو توی جعبه سی دی ها می گذاشت و به پسرک میداد ...
 



طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 02:51 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

نابینایی

از بد روزگار دخترکی نابینا عاشق پسری می شود که او هم دخترک را با وجود معلولیتش دوست می دارد. دخترک همیشه به پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر تو را دوست دارم، اتفاقا فردی پیدا می شود و دو چشم خود را به دخترک نابینا هدیه می کند. بعد از بینا شدن دخترک می بیند که پسر هم نابیناست و او را ترک می کند، پسرک داستان عاشقانه ما در پاسخ به این حرکت دختر به او می گوید برو اما مراقب چشم هایم باش!!!




طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 02:51 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

نامردی

امروز وقت داری بیای خونمون؟؟

دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟؟

پسر:بگو میخوام برم استخر...

دختر اومد خونه ی دوست پسرش

پسر:تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو تو حموم موهاتو خیس کن....

وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی به دوستاش زنگ میزنه...پسره و دوستاش یکی یکی میرن تو حمومو به دختر...

آخری رفت تو حموم 1ساعت 2ساعت دیدن خیلی دیر کرده,رفتن تو حموم دیدن دختر و پسر باهم رگ دستاشونو زدن و گوشه ی حموم افتادن و روی دیوار حموم نوشتن:

نامردا خواهرم بود.......



طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 02:49 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

تله موش

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »!
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 24 مرداد 1394 | 02:40 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

تاثیرعشق

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم .
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده “مرا بغل کن” چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرفهای دلتان را بیان کنید.




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 24 مرداد 1394 | 02:28 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

تقلب

دختری در چین زندگی می كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحانی دست یافته است . در حقیقت ، دختر می توانست برای شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند .
دختر کلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود كه او در این امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگیرد.
این مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار تردید شوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد . دختر نیز كه هیجان زده شده بود ، شروع به گریه كرد .

ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 24 مرداد 1394 | 02:27 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

شیطان

روزی زن آمد پیش شیطان گفت تو مکاری یا من؟
شیطان گفت معلومه که من،چون هم مکارم هم حیله گر،ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ بیا امتحان بکنیم کی مکار و حیله گره؟ زن گفت : ﺁﯾﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﯼ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺍﺵ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ
ﻃﻼﻕ ﺩﻫﺪ ؟
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭘﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ...
ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻃﻼﻕ ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ
ﭘﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ
ﺳﭙﺲ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﺒﯿﻦ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ
ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 04:00 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

عصبانیت و عشق

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:59 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

خانم پولدار

هوا بدجوری توفانی بود و ان پسر و دختر كوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس های كهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرك پرسید:ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به انها كمك كنم. می خواستم یك جوری از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهای كوچك انها افتاد كه توی دمپایی های كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم:بیایین تو یه فنجون شیركاكائوی گرم براتون درست كنم. انها را داخل اشپزخانه بردم و كنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمی نان برشته و مربا به انها دادم و مشغول كار خودم شدم.زیر چشمی دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به ان نگاه كرد .بعد پرسید:ببخشین خانم!شما پولدارین؟
نگاهی به روكش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم:"من اوه ....نه!


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:55 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

ایمیل اشتباهی

مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد. با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند: به: همسر دوست داشتنی ام موضوع: من رسیدم تاریخ: دوم می 2006 میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا شوهر دوستدارت


طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:54 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

پسران مست

دختری زیبا بود , اسیر پدری عیاش ...
که در آمدش فروش شبانه دخترش بود ...
دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت
و قصه خود بازگو کرد ...
حاکم دختر را نزد زاهد شهر امنت سپرد که در امان باشد ...
اما جناب زاهد همان شب اول دخترک را ...
نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت ...
و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند !!!
پرسیدند : این زمان , در این سرما , اینجا چه میکنی ؟
دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم این بود و زاهد آن ...
پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه , او را گفتند :
تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میاییم ...



ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:53 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

دختر و پسر

ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺗﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﺷﺪﻥ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻦ … ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﮕﻪ ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺵ ﻧﻤﯿﺸﺪ ! ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺭﻭ
ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﮕﻪ
ﺗﻮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ؛ ﭘﺴﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ
ﻣﯿﺸﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺩ ، ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ
ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺣﺮﻓﺸﻮ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺣﺮﻓﺶ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﻧﺒﯿﻨﻪ
ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﭘﺴﺮﻭ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ، ﺩﯾﮕﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺍﻻﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻪ …
ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮﯼ
ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺩﺭﺟﺎ ﻣﺮﺩ …
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﯾﺎﺩ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﭘﺴﺮ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
“ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ”…




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:52 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

چهار پیرمرد

چهار تا پیرمرد که30سال بود هم دیگر را ندیده بودند با هم به رستوران آمدند یکی از آن ها به دستشویی رفت. بقیه درباره بچه هاشون حرف میزدند یکی از اونا گفت پسر من خیلی پولداره هفته پیش برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز کادو داد.دومی گفت پسر منم خیلی پول داره هفته پیش برای تولد بهترین دوستش بهش یه هواپیما خصوصی کادو داد سومی گفت پسر منم خیلی پولداره و هفته پیش براتولد صمیمی ترین دوستش یه خونه 3000 متری کادو داد چهارمی اومد بعد گفت دخترمنم رقاص کابارس یکی از اون پیرمردا گفت اوه باعث خجالته. اما گفت من از دخترم راضیم هفته پیش برای تولدش از دوست پسراش یه مرسدس بنز و خونه 3000 متری و هواپیما خصوصی کادو گرفت! نکته:هیچ گاه نباید زود قضاوت کرد.




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:52 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

اسمش بیمار

شوهر مریم چندماه بود ک بیمارستان بستری بود، بیشتر وقتها در کما بود و گاهی چشمانش را باز میکرد و هوشیاریش را بدست می آورد... اما در تمام این مدت مریم کنارش بود...
یک روز که شوهرش هوشیاریش را بدست آورد، از مریم خواست تا نزدیک تر بیاید، مریم صندلی اش را ب تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صدای شوهرش را بشنود، شوهر مریم با صدای بسیار ضعیف گفت: تو در تمام مراحل زندگی کنارم بودی، وقتی ک از کار اخراج شدم تو در کنار من نشسته بودی، وقتی خانه مان را از دست دادیم باز هم تو پیشم بودی.....
میدونی الان چی میخوام بگم؟؟
مریم در حالیکه اشک رو گونه هاش بود و لبخند رو لباش، گفت چی میخوای بگی عزیزم؟
شوهر مریم گفت: فکر کنم وجود تو برای من بدشانسی میاره....




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 03:51 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

عشق

قابل توجه دوستان متاهل...

روزی زنی به شوهرش گفت امروز مقاله ای خواندم در یک مجله برای بهبود رابطه زناشویی حاضری امتحانش کنیم؟! مرد گفت: بله حتما.

زن گفت در مقاله نوشته بود: هر کدام ما یک لیست جداگانه از چیزهایی که دوست نداریم طرف مقابل انجام دهد یا تغیراتی که دوست داریم در همسرمان رخ دهد تهیه کنیم و بعد از یک روز فکر کردن و اصلاح آن روز بعد آن را به همسرمان بدهیم.

شوهرش با لبخند پاسخ مثبت داد و کاغذی برداشت و به اتاق نشیمن رفت و زن هم به اتاق خواب رفت و شروع به نوشتن کرد

صبح روز بعد هنگام خوردن صبحانه زن به همسرش گفت حاضری شروع کنیم؟ و سپس گفت من اول شروع کنم؟ شوهرش گفت باشه شما شروع کن.

 زن چند ورق کاغذ درآورد که لیست بلندبالایی در آنها نوشته بود و شروع به خواندن کرد:


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 12 مرداد 1394 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

جالب

 یک پسری پولدار تهرانی با یک دختری خوشکل وساده و فقیر دوست میشه. پسر یک خونه ویلایی در شمال دارد که بیشتر وقتا تو خونه خودش لب ساحل زندگی می کند و به این دختر فقیر محبت میکنه تا اینکه دختره بهش دل میبنده و حاضر می شد هر کاری بخاطر پسره بکنه این پسره بعد مدتی دختره رو دعوت می کنه خونه خودش لب ساحل و به دختره تجاوز میکنه. دختره بعد ا یک ماه مریض می شه و میره دکتر و جواب آزمایشش مثبته. به پسره زنگ میزنه و میگه من حامله شدم.خواهش می کنم بیا خواستگاریم من کسی رو تو این دنیا ندارم فقط خدا و این پدرپیرم .خواهش می کنم زود بیا خواستگاریم پسره می گه باشه ولی بعداز چند روز دختره هرچیربهش زنگ میزنه جواب نمیده.چند بار هم اس ام اس بهش می ده باز هم جواب نمی ده، اخرین اس ام اس برای پسره نوشت" من دارم می رم خونه ی پدرت که به مادرت همه چیزو بگم چند لحظه بعد پسر به دختره زنگ زد و به دختره گفت نه نمی خواد بری عزیزم من خواستم سوپرایزت کنم من به پدرومادرم گفتم و اوانا هم قبول
ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 12 مرداد 1394 | 10:43 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

پسر و دختر کم سن

چهارده سالم بود که یه داستان عاشقانه ی بلند شروع شد...
 
اوایل از اینکه با پسری دوست شم بیزار بودم...اما نمیدونم این یقینا خواست سرنوشت بود که من با محمد آشنا شم.. اون موقع محمد فقط هفده سالش بود..
اما یه پسر پخته ی خوبو با شخصیت از یه خانواده ی متدین.
چند ماهی با هم دوست بودیم.یه دوستیه پاک پاک....اون موقعا همه چی پاک تر از الان بود...
هر روز بیشتر وابسته ی هم میشدیم.
زنگ میزد..چون هیچ کدوم موبایل نداشتیم...


ادامه داستان

طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394 | 04:23 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

  • paper | پاپو مارکت | بک لینک