ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی - کتاب های برتر نوجوانان "شازده کوچولو"

ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی

ترجمه تخصصی انگلیسی به فارسی مقاله و متن, در رشته های مدیریت, اقتصاد و حسابداری

نویسنده : sinister
تاریخ : دوشنبه 27 آذر 1396 04:33 ب.ظ



«شازده کوچولو» یکی از شاهکارهای ادبی است که به جرات می‌توان گفت خوانندگانی از هر گروه سنی را جذب خود می‌کند و آن‌ها را وامی‎‌دارد بار دیگر و بار دیگر، به کتاب سری بزنند.

ابتدای کتاب با دغدغه نوجوانی آغاز می‌شود که نسبت به فهم بزرگترها از همه چیز، ایراد می‌گیرد و اعتقاد دارد برخلاف آنچه ما فکر می‌کنیم، این بچه‌ها هستند که برای درک و فهم هر چیز باید به بزرگترها توضیح دهند:

«شاهکار نقاشی خود را به آدم بزرگ‌ها نشان دادم و از آن‌ها پرسیدم: آیا از نقاشی من می‌ترسند؟ در جواب گفتند: چرا بترسیم؟ کلاه که ترس ندارد. اما نقاشی من شکل کلاه نبود، تصویر مار بوآ بود که فیلی را هضم می‌کرد. آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگ‌ها بتوانند بفهمند. آدم بزرگ‌ها همیشه نیاز به توضیح دارند. آدم بزرگ‌ها به من نصیحت کردند که کشیدن مار بوآی باز یا بسته را کنار بگذارم و بیشتر به جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور بپردازم. این بود که در شش سالگی از کار زیبای نقاشی دست کشیدم. آدم بزرگ‌ها هیچ وقت به تنهایی چیز نمی‌فهمند. برای بچه‌ها هم خسته‌کننده است که همیشه و همیشه به ایشان توضیح بدهند. بنابراین ناچار شدم شغل دیگری برای خود انتخاب کنم و این بود که خلبانی یاد گرفتم.» 



این نوجوان که در زمان روایت داستان، یک خلبان است و دیگر بزرگ شده، همچنان نسبت به دنیای اطراف به چشم یک کودک شش ساله نگاه می‌کند. این که بزرگترها او را در شش سالگی از کشیدن نقاشی بازداشته‌اند و به او توصیه کرده‌اند برود و تاریخ و جرافیا بخواند. او می‌گوید این جغرافیایی که در شش سالگی به خواندنش مجبور شده در بزرگسالی و در زمان خلبانی به کمکش می‌آید تا چین و آریزونا را با هم قاطی نکند.

آدم‌بزرگ قصه که حالا خلبان شده، در طول یک سفر، هواپیمایش خراب می‌شود و با «شازده کوچولو» آشنا می‌شود که از او می‌خواهد یک گوسفند برایش بکشد. جالب اینجاست که وقتی راوی، همان نقاشی مار بوآ را می‌کشد «شازده کوچولو»  برخلاف بزرگترها، آن را می‌فهمد و می‎گوید: «نه، نه! من فیل در شکم مار بوآ نمی‌خواهم. مار بوآ بسیار خطرناک و فیل بسیار دست‌وپاگیر است. خانه من هم خیلی کوچک است. من گوسفند می‌خواهم. برای من گوسفند بکش.»

دوستی راوی داستان و «شازده کوچولو» از همین جا شروع می‌شود و با روایت داستان‌های این ساکن سیاره «ب 612» از رازهای زندگی و سیاره کوچکش ادامه پیدا می‌کند. به این ترتیب رازهایی مثل تفاوت گیاه خوب و بد، رشد بائوباب‌ها، تمیزکردن آتشفشان‌ها صبح به صبح، گلی که با همه گل‌ها فرق می‌کرد و ... آشکار می‌شود و در ادامه ماجرای سفر «شازده کوچولو» و سیاره‌ها و آدم‍‌های عجیب و غریبی که دیده می‌خوانیم.

پادشاهی که معتقد است بر همه چیز حکومت می‌کند، یک خودپسند، می‌خواره‌ای که همیشه می‌نوشد، کارفرمایی که به شدت مشغول است، فانوس‌افروزی که مدام فانوس را روشن می‌کند: «روز به خیر» و خاموش می‌کند: «شب به خیر»، جغرافی‌دانی که همیشه می‌نویسد آدم‌هایی هستند که «شازده کوچولو» در طول سفر خود با آن‌ها آشنا می‌شود و در نهایت به سیاره هفتم می‌رسد: «زمین سیاره گمنامی نیست. در آنجا صدویازده پادشاه (البته پادشاهان سیاه‌پوست فراموش نشوند) و هفت‌هزار جغرافی‌دان و نهصد‌هزار کارفرما و هفت‌میلیون‌ونیم مست و سیصدویازده‌میلیون خودپسند، یعنی جمعا نزدیک به دو میلیارد آدم‌بزرگ وجود دارد. برای آنکه مقیاسی از اندازه‌های زمین به شما بدهم، می‌گویم که پیش از اختراع برق می‌بایست در هر شش قاره لشکری بزرگ مرکب از چهارصدوشصت‌ودوهزاروپانصدویازده فانوس‌افروز نگاه داشت.»

«شازده کوچولو» یا شهریار کوچولو (به فرانسوی: Le Petit Prince)‏ اولین بار در سال ۱۹۴۳ منتشر شد و «خوانده‌شده‌ترین» و «ترجمه‌شده‌ترین» کتاب فرانسوی‌زبان جهان است و به عنوان بهترین کتاب قرن ۲۰ در فرانسه انتخاب شده است. از این کتاب به طور متوسط سالی یک میلیون نسخه در جهان به فروش می‌رسد.

درباره این کتاب، نکات جالب و خواندنی بسیاری وجود دارد؛ همچون دلیل تقدیم یک کتاب نوجوانانه به یک بزرگسال که اتفاقا آنتوان دوسنت اگزوپری در تقدیم‌نامه خود می‌نویسد: «از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم: به لئون ورث موقعی که پسربچه بود»

«شازده کوچولو» در ایران با دو ترجمه مطرح احمد شاملو و محمد قاضی از سوی انتشارات نگاه و امیرکبیر روانه بازار نشر شده است.

در بخشی از شاهکار اگزوپری می‌خوانیم:

روباه گفت: سلام!

شازده کوچولو سربرگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.

صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب...

شازده کوچولو گفت: تو کی هستی؟ چه خوشگلی؟ بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...

روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تامل پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی. پی چی می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: من پی آدم ها می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزاردهنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش‌شده‌ای ست. یعنی "علاقه ایجاد کردن"...

_علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه‌ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...





شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است....

روباه گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا. تمام مرغ‌ها شبیه‌اند و تمام آدم‌ها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. به علاوه خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بی‌فایده است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازد و این جای تاسف است!! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت... روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: بی‌زحمت مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی من زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزا هست که باید بشناسم.

روباه گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی‌توان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناخت هیچ چیز را ندارند. آن‌ها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدم‌ها بی دوست مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

برچسب ها: کتاب های برتر نوجوانان "شازده کوچولو"، «شازده کوچولو» یکی از شاهکارهای ادبی است که به جرات می‌توان گفت خوانندگانی از هر گروه سنی را جذب خود می‌کند و آن‌ها را وامی‎‌دارد بار دیگر و بار دیگر، به کتاب سری بزنند. ابتدای کتاب با دغدغه نوجوانی آغاز می‌شود که نسبت به فهم بزرگترها از همه چیز، ایراد می‌گیرد و اعتقاد دارد برخلاف آنچه ما فکر می‌کنیم، این بچه‌ها هستند که برای درک و فهم هر چیز باید به بزرگترها توضیح دهند: «شاهکار نقاشی خود را به آدم بزرگ‌ها نشان دادم و از آن‌ها پرسیدم: آیا از نقاشی من می‌ترسند؟ در جواب گفتند: چرا بترسیم؟ کلاه که ترس ندارد. اما نقاشی من شکل کلاه نبود، تصویر مار بوآ بود که فیلی را هضم می‌کرد. آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگ‌ها بتوانند بفهمند. آدم بزرگ‌ها همیشه نیاز به توضیح دارند. آدم بزرگ‌ها به من نصیحت کردند که کشیدن مار بوآی باز یا بسته را کنار بگذارم و بیشتر به جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور بپردازم. این بود که در شش سالگی از کار زیبای نقاشی دست کشیدم. آدم بزرگ‌ها هیچ وقت به تنهایی چیز نمی‌فهمند. برای بچه‌ها هم خسته‌کننده است که همیشه و همیشه به ایشان توضیح بدهند. بنابراین ناچار شدم شغل دیگری برای خود انتخاب کنم و این بود که خلبانی یاد گرفتم.» این نوجوان که در زمان روایت داستان، یک خلبان است و دیگر بزرگ شده،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر