ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی

ترجمه تخصصی انگلیسی به فارسی مقاله و متن, در رشته های مدیریت, اقتصاد و حسابداری

نویسنده : sinister
تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 07:46 ق.ظ

روزى امام على(ع) در كنار خانه خدا مرد جوانى را دید كه بر پرده كعبه چسبیده و با حال خوش دعا مى‏كند. مرد جوان، شب اول از خدا آمرزش گناهانش را طلب كرد و شب دوم عزت دنیا و آخرت را خواست.
و در شب سوم خود را به ركن چسبانیده و مى‏گفت: اى خدایى كه مكانى گنجایش تو را ندارد و نه مكانى از تو تهى است، به این جوان غریب محتاج چهار هزار درهم بده:
امیرمؤمنان(ع) نزد او رفت و فرمود: «اى جوان، دو شب گذشته از خدا هر چه خواستى به تو داد. حالا چهار هزار درهم را براى چه مى‏خواهى؟»
جوان عرض كرد: هزار درهم براى ازدواج مى‏خواهم، هزار درهم براى پرداخت قرض، هزار درهم براى خرید خانه و هزار درهم براى مخارج زندگى. 
امام على(ع) فرمودند: وقتى از مكه برگشتم، به خانه‏ام بیا. 
جوان عرب یك هفته در مكه ماند، سپس به مدینه آمد و ندا داد: چه كسى مرا به منزل امیرالمؤمنین على(ع) راهنمایى مى‏كند؟
حسین بن على(ع) كه در میان كودكان بود، گفت: من تو را به خانه ایشان مى‏برم، من فرزند وى هستم. 
سالار شهیدان او را به منزل آورد، امیرمؤمنان به فاطمه زهرا(س) فرمود: اى فاطمه! آیا چیزى دارى كه این جوان بخورد؟
ایشان فرمودند: خیر.
امام على(ع) لباس پوشیدند و از منزل بیرون آمدند و سلمان را پیدا كردند و به او فرمودند: اى سلمان! این باغى را كه رسول الله(ص) برایم كاشته است، بفروش سلمان باغ را فروخت و دوازده هزار درهم نزد على(ع) آورد.
آن حضرت از این پول چهار هزار درهم به مرد جوان داد و چهل درهم دیگر بابت هزینه سفرش پرداخت.

به نقل از: داستان‏هایى از خدمت به خلق، نوشته زهرا صحرائیان، ص12 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر