تبلیغات
ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی - شکیبایی در مرگ فرزند

شکیبایی در مرگ فرزند


شکیبایی در مرگ فرزند
ابوطلحه یکی از یاران رسول خدا بود. زنی داشت با ایمان به نام (امّ سلیم). این زن و شوهر پسری داشتند که مورد علاقه هردو بود. پسر بیمار شد و بیماری او به مرحله ای رسید که امّ سلیم دانست کار پسر تمام است.
برای این که شوهرش در مرگ پسر بی تابی نکند, وی را به بهانه ای خدمت رسول اکرم(ص) فرستاد و پس از چند لحظه, طفل جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ام سلیم جنازه پسر را در پارچه ای پیچید و در یک اتاق مخفی کرد. به همه اهل خانه سپرد که حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید. سپس رفت و غذایی آماده کرد و خود را نیز آراست و خوش بو کرد. ساعتی بعد که ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت, پرسید: بچه چه شد؟

ام سلیم گفت: بچه آرام گرفت. ابوطلحه گرسنه بود, غذا می خواست. ام سلیم غذایی که قبلاً آماده کرده بود حاضر کرد و دو نفری غذا خوردند و هم بستر شدند, ابوطلحه آرام گرفت. ام سلیم گفت: مطلبی از تو می پرسم. گفت: بپرس. گفت: آیا اگر به تو اطلاع دهم که امانتی نزد ما بود و ما آن را به صاحبش رد کردیم, ناراحت می شوی؟

ابوطلحه گفت: نه هرگز, ناراحتی ندارد, امانت مردم را باید پس داد. ام سلیم گفت: سبحان الله, باید به تو بگویم که خداوند فرزند ما را که امانت او بود, از ما گرفت و برد.

ابوطلحه از بیان این زن تکان سختی خورد, گفت: به خدا قسم من از تو که مادر هستی, سزاوارترم که در سنگر فرزندمان صابر باشم. از جا بلند شد, غسل کرد و دو رکعت نماز به جا آورد و آن گاه به حضور پیامبر(ص) رفت و ماجرا را از اول تا آخر برای آن حضرت شرح داد.

رسول اکرم(ص) فرمودند: خداوند امروز شما را قرین برکت قرار دهد و نسل پاکیزه ای نصیب شما گرداند. خدا را سپاس می گزارم که در امت من مانند صابره بنی اسرائیل قرار دارد.



به نقل از: استاد شهید مرتضی مطهری, عدل الهی, ص


برچسب ها: شکیبایی در مرگ فرزند ابوطلحه یکی از یاران رسول خدا بود. زنی داشت با ایمان به نام (امّ سلیم). این زن و شوهر پسری داشتند که مورد علاقه هردو بود. پسر بیمار شد و بیماری او به مرحله ای رسید که امّ سلیم دانست کار پسر تمام است. برای این که شوهرش در مرگ پسر بی تابی نکند، وی را به بهانه ای خدمت رسول اکرم(ص) فرستاد و پس از چند لحظه، طفل جان به جان آفرین تسلیم کرد. ام سلیم جنازه پسر را در پارچه ای پیچید و در یک اتاق مخفی کرد. به همه اهل خانه سپرد که حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید. سپس رفت و غذایی آماده کرد و خود را نیز آراست و خوش بو کرد. ساعتی بعد که ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت، پرسید: بچه چه شد؟ ام سلیم گفت: بچه آرام گرفت. ابوطلحه گرسنه بود، غذا می خواست. ام سلیم غذایی که قبلاً آماده کرده بود حاضر کرد و دو نفری غذا خوردند و هم بستر شدند، ابوطلحه آرام گرفت. ام سلیم گفت: مطلبی از تو می پرسم. گفت: بپرس. گفت: آیا اگر به تو اطلاع دهم که امانتی نزد ما بود و ما آن را به صاحبش رد کردیم، ناراحت می شوی؟ ابوطلحه گفت: نه هرگز،  

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 08:44 ق.ظ | نویسنده : sinister | نظرات

  • paper | پاپو مارکت | بک لینک