ترجمه مقاله و پروژه های دانشجویی

ترجمه تخصصی انگلیسی به فارسی مقاله و متن, در رشته های مدیریت, اقتصاد و حسابداری

نویسنده : sinister
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 02:25 ب.ظ


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى حضرت خضر از بازار بنى اسرائیل مى گذشت ناگاه چشم فقیرى به او افتاد و گفت :

به من صدقه بده خداوند به تو بركت دهد!

خضر گفت :

من به خدا ایمان دارم ولى چیزى ندارم كه به تو دهم .

فقیر گفت :

بوجه الله لما تصدقت على ؛ تو را به وجه (عظمت ) خدا سوگند مى دهم ! به من كمك كند! من در سیماى شما خیر و نیكى مى بینم تو آدم خیّرى هستى امیدوارم مضایقه نكنى .

خضر گفت :

تو مرا به امر عظیم (وجه خدا) قسم دادى و كمك خواستى ولى من چیزى ندارم كه به تو احسان كنم مگر اینكه مرا به عنوان غلام بفروشى .

فقیر: این كار نشدنى است چگونه تو را به نام غلام بفروشم ؟ خضر: تو مرا به وجه خدا (خداى بزرگ ) قسم دادى و كمك خواستى من نمى توانم ناامیدت كنم مرا به بازار ببر و بفروش و احتیاجت را برطرف كن !

فقیر حضرت خضر را به بازار آورد و به چهارصد درهم فروخت .

خضر علیه السلام مدتى در نزد خریدار ماند، اما خریدار به او كار واگذار نمى كرد.

خضر: تو مرا براى خدمت خریدى ، چرا به من كار واگذار نمى كنى ؟

خریدار: من مایل نیستم كه تو را به زحمت اندازم ، تو پیرمرد سالخورده هستى .

خضر: من به هر كارى توانا هستم و زحمتى بر من نیست . خریدار: حال كه چنین است این سنگها را از اینجا به فلان جا ببر!

با اینكه براى جابجا كردن سنگها شش نفر در یك روز لازم بود، ولى سنگها را در یك ساعت به مكان معین جابجا كرد.

خریدار خوشحال شد و تشویقش نمود و گفت :

آفرین بر تو! كارى كردى كه از عهده یك نفر بیرون بود كه چنین كارى را انجام دهد.

روزى براى خریدار سفرى پیش آمد خواست به مسافرت برود، به خضر گفت :

من تو را درستكار مى دانم مى خواهم به مسافرت بروم ، تو جانشین من باش ، با خانواده ام به نیكى رفتار كن تا من از سفر برگردم و چون پیرمرد هستى لازم نیست كار كنى ، كار برایت زحمت است .

خضر: نه هرگز زحمتى برایم نیست .

خریدار: حال كه چنین است مقدارى خشت بزن تا برگردم . خریدار به سفر رفت ، خضر به تنهایى خشت درست كرد و ساختمان زیبایى بنا نمود.

خریدار كه از سفر برگشت ، دید كه خضر خشت را زده و ساختمانى را هم با آن خشت ساخته است ، بسیار تعجب كرد و گفت :

تو را به وجه خدا سوگند مى دهم كه بگویى تو كیستى و چه كاره اى ؟ حضرت خضر گفت :

- چون مرا به وجه خدا سوگند دادى و همین مطلب مرا به زحمت انداخت و به نام غلام فروخته شدم . اكنون مجبورم كه داستانم را به شما بگویم :

فقیر نیازمندى از من صدقه خواست و من چیزى از مال دنیا نداشتم كه به او كمك كنم . مرا به وجه خدا قسم داد، لذا خود را به عنوان غلام در اختیار او گذاشتم تا مرا به شما فروخت .

اكنون به شما مى گویم هرگاه سائلى از كسى چیزى بخواهد و به وجه خدا قسم دهد در صورتى كه مى تواند به او كمك كند، سائل را رد كند روز قیامت در حالى محشور خواهد شد كه در صورت او پوست ، گوشت و خون نیست ، تنها استخوانهاى صورتش مى مانند كه وقت حركت صدا مى كنند (فقط با اسكلت در محشر ظاهر مى شود.) خریدار: چون حضرت خضر را شناخت گفت :

مرا ببخش كه تو را نشناختم . و به زحمت انداختم .

خضر گفت : طورى نیست . چون تو مرا نگهداشتى و درباره ام نیكى نمودى .

خریدار: پدر و مادرم فدایت باد! خود و تمام هستى ام در اختیار شماست .

خضر: دوست دارم مرا آزاد كنى تا خدا را عبادت كنم .

خریدار: تو آزاد هستى !

خضر: خداوند را سپاسگزارم كه پس از بردگى مرا آزاد نمود.

برچسب ها: بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم روزى حضرت خضر از بازار بنى اسرائیل مى گذشت ناگاه چشم فقیرى به او افتاد و گفت : به من صدقه بده خداوند به تو بركت دهد! خضر گفت : من به خدا ایمان دارم ولى چیزى ندارم كه به تو دهم . فقیر گفت : بوجه الله لما تصدقت على ؛ تو را به وجه (عظمت ) خدا سوگند مى دهم ! به من كمك كند! من در سیماى شما خیر و نیكى مى بینم تو آدم خیّرى هستى امیدوارم مضایقه نكنى . خضر گفت : تو مرا به امر عظیم (وجه خدا) قسم دادى و كمك خواستى ولى من چیزى ندارم كه به تو احسان كنم مگر اینكه مرا به عنوان غلام بفروشى . فقیر: این كار نشدنى است چگونه تو را به نام غلام بفروشم ؟ خضر: تو مرا به وجه خدا (خداى بزرگ ) قسم دادى و كمك خواستى من نمى توانم ناامیدت كنم مرا به بازار ببر و بفروش و احتیاجت را برطرف كن ! فقیر حضرت خضر را به بازار آورد و به چهارصد درهم فروخت . خضر علیه السلام مدتى در نزد خریدار ماند، اما خریدار به او كار واگذار نمى كرد. خضر: تو مرا براى خدمت خریدى، چرا به من كار واگذار نمى كنى ؟ خریدار: من مایل نیستم كه تو را به زحمت اندازم، تو پیرمرد سالخورده هستى . خضر: من به هر كارى توانا هستم و زحمتى بر من نیست . خریدار: حال كه چنین است این سنگها را از اینجا به فلان جا ببر! با اینكه براى جابجا كردن سنگها شش نفر در یك روز لازم بود، ولى سنگها را در یك ساعت به مكان معین جابجا كرد. خریدار خوشحال شد و تشویقش نمود و گفت : آفرین بر تو! كارى كردى كه از عهده یك نفر بیرون بود كه چنین كارى را انجام دهد. روزى براى خریدار سفرى پیش آمد خواست به مسافرت برود، به خضر گفت : من تو را درستكار مى دانم مى خواهم به مسافرت بروم، تو جانشین من باش،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر